تبليغاتX
وب نوشته های ساسان امیرکلالی

امشب فیلم آرتیست رو دیدم. ماجرای شکوه و عظمتی که به یکباره دود می شود و به هوا می رود. این مضمون برای من به شدت جذبه داره. مضمونی شبیه به فیلم هایی مثل گاو خشمگین و یا حتی صورت زخمی.

همه ی عمر تلاش می کنیم تا به شهرت برسیم یا به چیزهایی که فکر می کنیم ارزش جنگیدن داره. اما وقتی به دستشون میاریم، از تلاشی که برایش کردیم مایوس می شویم.

در آخرین جلساتی که تو دانشگاه داشتیم ( در جلسات گروه درمانی )، نمی دونم استاد چه سوالی رو از بچه ها پرسید که من در جواب گفتم: "مدتیه که احساس جاه طلبیمو از دست دادم، دیگه برای اون چیزهایی که ارزش زیادی داشتن تلاش نمی کنم و این منو رنج میده". دکتر بخشی پور در جواب به من گفت: " زود بزرگ شدی ".


شاید بایستی به یک زندگی معمولی رضایت داد. به هرحال زور تقدیر از زور ما بیشتره. 



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:31  توسط ساسان امیرکلالی  | 

بعضی وقتها باید یه کار غیر قابل بخشش بکنی تا بتونی به زندگی ادامه بدی. ( دیالوگی از فیلم روش خطرناک ).
بازم یک سال دیگه گذشت اما همچنان تردیدها، تعارض ها و سوال هایم باقی ماند.
باقی ماند تا یک سال دیگر هم با آنها دست و پنجه نرم کنم.
سال 90 سالی سرشار از استرس بود. سالی که در آن سکوت ناشی از بی جوابی نبود، میخواستم با سکوتم آبرویی حفظ کنم اما آبروی خودم بر باد رفت. اما چه باک.
سعی میکنم در سال جدید به گذشته ها فکر نکنم. سعی می کنم بیشتر و بیشتر به علایقم برسم مخصوصا سینما که امسال حسابی تنهاش گذاشتم. سعی می کنم پایان ناممو دفاع کنم. سعی می کنم همه رو دوست داشته باشم. سعی میکنم خویشتندارتر بشم.
سال نو رو به همه ی شما دوستان تبریک میگم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:43  توسط ساسان امیرکلالی  | 

جشنواره فجر تموم شد و جایزه ها هم اهدا شد. امسال چند فیلمی رو که دیدم، خیلی فیلم های ماندگار و شاخصی نبودند. اما از بین همین ها بودند فیلمهایی که مورد بی انصافی قرار گرفتند، مثل بوسیدن روی ماه که به نظرم خیلی حقش رو خوردند.

روزهای زندگی که بیشترین جایزه رو گرفت، فیلم خوبی بود اما نه در این حد. معتقدم یکی دو جایزه می تونست بگیره. این میزان از استقبال غیر طبیعیست. به نظر در جشنواره ی امسال، سفارشی ها رو خوب تحویل گرفتند.

فیلمی مثل یکی میخواد باهات حرف بزنه، رو نادیده گرفتند. خب دیگه جشنواره و سینمایی که تا این حد دولتی باشه نباید خیلی ازش انتظاری داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:56  توسط ساسان امیرکلالی  | 

* این پست تا انتهای جشنواره فجر در مشهد هر روز آپ می شود.

از روز گذشته جشنواره فجر در مشهد شروع به کار کرده ولی دیروز رو ترجیح دادم در بستر گرم و نرم بخوابم. انصافا فیلمهایی که دیروز اومده بود هم خیلی چنگی به دل نمی زد. حالا امروز میریم ببینیم این (( تلفن همراه رئیس جمهور )) چطوریه.

 روز دوم:

در دومین روز جشنواره به نظر می رسد نه تنها عزمی برای بهترشدن این دوره نسبت به سایر دوره ها دیده نمی شود بلکه تلاش زیادی شده تا یکی از بدترین دوره های جشنواره فیلم فجر در مشهد را از سر بگذرانیم.. عملا امسال شاهد بی برنامگی های فراوانی در برگزاری جشنواره هستیم. عدم تبلیغات محیطی در سطح شهر، فراهم نبودن جلسات نقد و بررسی آثار نمایش داده شده، عدم برگزاری مراسمی تحت عنوان افتتاحیه و ...  . بدتر از همه اینکه در هنگام نمایش فیلم در سالن اصغرزاده، به کرات شاهد قطع نمایش فیلم بودیم. گاه فاصله ی این قطع و وصل ها به اندازه ای بود که داستان فیلم را از یاد می بردیم. فکر می کنم وقتی می خواهیم مدعی برگزاری هم زمان جشنواره در مشهد باشیم به حداقل اصول و استانداردهای چنین رویدادی آگاه و در عین حال مقید باشیم.
به هر حال امروز سه فیلم نمایش داده شد که از بین آنها تنها فیلم " تلفن همراه رئیس جمهور " را توانستم تا به انتها تحمل کنم. سومین فیلم علی عطشانی پس از " دموکراسی تو روز روشن " و " در امتداد شهر " حاکی از علاقه ی شدید او به ساخت آثاری با موضوعات ملموس و بعضا حساس جامعه دارد. اما در پرداخت این موضوعات نه تنها موفق نیست بلکه به شدت ضعف دارد و قادر نیست تماشاگرش را با موضوع فیلم درگیر کند. فیلم، قصه ی کارگریست که سیم کارت سابق رئیس جمهور را می خرد و از این طریق دردسرهایی برای او بوجود می آید که در نهایت باعث توهم او می شود بنی بر اینکه واقعا رئیس جمهور است.
ایده ی فیلم ایده ای جالب است اما به نظر می رسد نتوانسته این ایده را به نحو قابل قبولی بسط دهد. کارگردان اثر پس از ساخت سه فیلم همچنان در سردرگمی به سر می بردو نمی تواند آن طور که باید از پس فیلم بر آید. فیلم سعی می کند نقدهایی به اوضاع جامعه داشته باشد اما این نقدها تنها در سطح باقی می ماند. اینکه سعی شود فیلم های انتقادی و سیاسی ساخته شود، خوبست اما نه اینکه به صرف انتقادی بودن متوسل به دادن یک سری شعار شد.
 
روز سوم:
"بوسیدن روی ماه" رو دوست داشتم. فیلم خوب و دوست داشتنی ای بود. کم کم دارم به زوج اسعدیان و منوچهر محمدی ایمان میارم. اما کاش یک سکانس زودتر فیلم تموم می شد.
"روزهای زندگی" فیلم جنگی نه چندان خوبی بود که فرخ نژادش فیلم را نجات داده بود. به هر حال نمی شود از فیلم های جنگی انتظار زیادی داشت.
"در انتظار معجزه" بدترین فیلم صدرعاملی تاکنون است. کاری با فلسفه ی فیلم ندارم اما این فیلم نهایتا می شد در یک فیلم کوتاه جمع و جور شود. پریوش نظریه هم چیز دندان گیری از خود نشان نداد. فرخ نژاد هم که انگار در نقش های بی سر و صدا نمی تواند موفق باشد.
در روز سوم هم چنان سالن شهید اصغرزاده با مشکلات فراوانی در پخش فیلم روبروست.
 
روز چهارم:
فیلم پرواز بادبادک ها رو ترجیح دادم نبینم. گیرنده فیلم اول غفارزاده با بازی سعید راد، کارگردانی بدی نداشت. اما در مورد فیلمنامش بهتره صحبتی نداشته باشیم. چون چیزی برای گفتن نداشت.
اما گشت ارشاد، اولا که این فیلم به احتمال زیاد جزو فیلم های میلیاردی خواهد شد. دوما اینکه کارگردانی سهیلی و فیلمنامه نویسی اش یکی دو پله بهتر از کارهای قبلیش بود. اما درکل فیلم بیشتر ادای دینی بود به سینمای هند.
خوشبختانه سینمای سالن شهید اصغرزاده هم نسبت به روزهای اول خیلی بهتر شده.
فردا جشنواره نخواهم رفت. باید کلینیک برم.
 
روز ششم:
 
نارنجی پوش
نارنجی پوش رو در ادامه ی سیر نزولی مهرجویی می بینم. با یک حامد بهداد کنترل نشده که انگار هر کاری خواسته کرده. مهرجویی از دغدغه های فلسفی خودش داره به جمع کردن آشغالهای شهر میرسه. البته خوبه اما کاش عمیقتر به این قضیه می رسید.
 
یکی میخواد باهات حرف بزنه
یک یکتا ناصر فوق العاده که احتمال زیاد جایزه میگیره. و یک داستان خوبی که کارگردان از پس روایتش برمیاد. والبته تاثیری از درباره الی رو در رودست خوردن های تماشاگر به وضوح می بینیم.
 
یک سطر واقعیت
یک فیلم بد با بازی های بد با دیالوگ های بد.
 
ضدگلوله
یک فیلم کمدی نه چندان خوب. اگر مهدی هاشمی پارسال جایزه نمی گرفت امسال بهش جایزه می دادند.
 
روز آخر:
قلاده های طلا
غافلگیرم کرد. خیلی خوشم اومد از ابولقاسم طالبی با اون سابقه ی بدش. یک فیلم خوش ساخت بدون شعار. فقط بعضی جاهاشو دوباره خراب کرده بود. اما در کل از فیلم خوشم اومد.
 
خوابم میاد
متاسفانه با اینکه بلیطشو خریدم اما راهمون ندادن. چه میشه کرد.
 
سلام بر فرشتگان
۱۵ دقیقه شو دیدم و خداحافظ.
 
بی خداحافظی
یک فیلم بد از فیلمسازی که فیلم های اولیشو دوست داشتم.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 15:0  توسط ساسان امیرکلالی  | 

چند روز پیش یه دختر نوجوان اومده بود واسه مشاوره. بین خیلی از حرفهایی که زد یه حرفش خیلی منو به فکر برد. گفت: نمی دونم میخوام چکار کنم.

با خودم گفتم ای بابا. نسل ما هم که همینو می گفت. این نسلم که حیرونه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:21  توسط ساسان امیرکلالی  | 

بعد از مدتی که چشمه جوشان و خروشان قلممان خشکیده بود، اندکی پیش قلم از نیام کشیدیم و دوباره به میدان کاغذ در انداختیمش تا به جنگ کلمات رود و پیروز بازگردد. باشد که عاشقان و چاکران این قلم دوباره روزگار عیششان کوک شود.

تارنمای مطلبم را در اینجا و در پایین هم فایل پی دی اف مطلب را می توانید ملاحظه کنید. البته جا داره از کمک دوست عزیزم مرتضی خواجوند نیز تشکر کنم.

http://tehrooz.com/1390/11/5/TehranEmrooz/815/Page/12/TehranEmrooz_815_12.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:24  توسط ساسان امیرکلالی  | 

۱) هر چقدر فکر می کنم می بینم با اینکه خانه سینما منحل شد، با اینکه جشنواره فجر امسال جشنواره خوبی نخواهد بود، با اینکه سینما هویزه ی مشهد همچنان تعطیل است و کلا اوضاع سینما خراب است، اما نباید نسبت به موفقیت فیلم اصغر فرهادی بی تفاوت بود. ساعت ۶ صبح بود که یکی از دوستان کانون فیلم دانشگاه تبریز خبر داد فرهادی گلدن گلوب را برد. امیدوارم یک ۶ صبح دیگری بیاید و خبر تسخیر اسکار را بشنوم.

۲) برگشتم به مشهد و دارم کم کم کارمو راه میندازم. اگه مشاوره ای چیزی خواستین ما در خدمتیم.

۳) حیفه که از سینما بگم و از پرسپولیس این روزها و دنیزلی اش نگم. خداییش پرسپولیس متحول شده مخصوصا تو بازی با شاهین که ظرف بیست دقیقه سه تا گل جلو افتادیم. چیرو پیش بینی کرده پرسپولیس قهرمان میشه. وای که چه حالی میده اگه پیش بینیش درست از آب دربیاد. 

۴) راستی دیروز مشهد زلزله اومد و ما که طبقه چهارم بودیم بدجوری لرزیدیم. جای شما خالی.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:5  توسط ساسان امیرکلالی  | 

خیلی پرسپولیسی سفت و سختی نیستم. اما به هر حال دوسش دارم.
امشب یکی از شبای بد پرسپولیسی ها بود. تحقیر شدیم. به قول یکی از دوستان داغان شدیم. خب حالا باید چکار کرد؟ دکمه ی پاکش کن رو بزنیم و همه ی این تلخی ها رو فراموش کنیم؟ انتخاب بدی نیست ولی چرا؟
مجید اسلامی میگه سینما کلاس درس نیست، اما به نظر من می تونه باشه. این روزها تو حال و هوای فیلم " درخشش ابدی یک ذهن بی خدشه " ام. جوئل و کلمنتاین میخواستن برای اینکه لحظات سختشون رو فراموش کنن، لحظات خوششون رو هم از یاد ببرن. ولی چیزی که در نهایت برای هر دوشون باقی موند حسی از پشیمونی بود.


بهتره این لحظات کنار ما باشن، تا وقتی دوباره روزهای خوبمون مثل روزهای فصل اولی که با افشین قطبی بودیم، برگشت قدرشو بیشتر بدونیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 0:1  توسط ساسان امیرکلالی  | 

این روزها آرامش نسبی ای را تجربه می کنم. از هوای پاییزی تبریز لذت می برم. پروپوزالم در مرحله ی تصویب قرار داره و کم کم باید پروژه رو شروع کنم.

کتاب "مامان معنای زندگی" رو چند روزیست شروع کردم. کتابی از اروین یالوم، نویسنده ی رمان "وقتی نیچه گریست". کتاب شامل خاطره های درمانی یالوم است که همراه شده با نثری زیبا. یالوم از روانشناسان اومانیست است اما گاه تجاربی را بازگو می کند که در برابر اعتقادات مذهبی مراجعانش سر تسلیم فرود می آورد. به عنوان مثال در فصل هم نشینی با پائولا با فردی سرطانی و رو به مرگ مواجه می شویم که آنچنان اعتقادات عمیقی دارد که برای لحظاتی اسیر حرف ها و شور زندگی اش می شویم. یکی از حکایت هایی که پائولا تعریف می کند را برایتان نقل می کنم:

(( یک خاخام یهودی درباره ی بهشت و دوزخ از خدا پرسید. خداوند فرمود: "دوزخ را نشانت می دهم." و خاخام را به اتاقی راهنمایی کرد که سفره ی گرد بزرگی در آن پهن بود. مردمی گرسنه و نومید دور سفره نشسته بودند. میان سفره دیگ بزرگی بود که عطر خوش محتویاتش، آب از دهان خاخام راه انداخت. هر یک از افراد دور سفره، قاشقی با دسته ی بسیار بلند در دست داشتند. گرچه قاشق ها به دیگ می رسید، ولی دسته ها بلندتر از بازوان به اصطلاح میهمانان دور سفره بود، پس غذا به دهانشان نمی رسید و هیچ یک قادر به خوردن نبودند. خاخام رنجشان را هولناک دید.

خداوند فرمود: "اکنون بهشت را نشانت می دهم." و به اتاق دیگری رفتند، درست مانند اولی. همان سفره ی عظیم و گرد و همان دیگ غذا. آدم ها هم همان قاشق های دسته بلند را در دست داشتند. ولی اینجا همه فربه بودند و به نظر می رسید خوب تغذیه شده اند و می گفتند و می خندیدند. خاخام علت را پرسید. خداوند فرمود:" ساده است، فقط مهارت می خواهد. در این اتاق که می بینی، همه آموخته اند غذا را به دهان یکدیگر بگذارند."

 

مزیت این کتاب در نثر ساده و روانش است که باعث شده کتاب برای همه ی مخاطبین، چه آشنا با روانشناسی و چه غیر آشنا جذاب باشد. به چند تا از جملات خود یالوم اشاره می کنم:

_ ما موجوداتی در جستجوی معنا هستیم که باید با دردسر پرتاب شدن به درون دنیایی که خود ذاتا بی معناست کنار بیاییم.

_ انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می کند، می ترسد. ما می کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم. کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 13:25  توسط ساسان امیرکلالی  | 

عکس پایین، اثری هنریست که این روزها بدجوری شیفتش شدم. پوسترشو زدم به دیوار اتاق خوابگاه. مدتها بهش خیره میشم. هرکسی که میاد داخل اتاق مجذوب این عکس میشه و ازشون میخوام تفسیرش کنند. بماند که خزعبلات زیادی رو در این راستا از دوستانمان شنیدیم.

عنوان این عکس نهار در ساختمان است که در سال ۱۹۳۲ گرفته شده. بد نیست اگر شما هم نگاهی به این عکس انداخته و تفسیری هر چند نامعقول را داشته باشید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 18:13  توسط ساسان امیرکلالی  |