امشب فیلم آرتیست رو دیدم. ماجرای شکوه و عظمتی که به یکباره دود می شود و به هوا می رود. این مضمون برای من به شدت جذبه داره. مضمونی شبیه به فیلم هایی مثل گاو خشمگین و یا حتی صورت زخمی.
همه ی عمر تلاش می کنیم تا به شهرت برسیم یا به چیزهایی که فکر می کنیم ارزش جنگیدن داره. اما وقتی به دستشون میاریم، از تلاشی که برایش کردیم مایوس می شویم.
در آخرین جلساتی که تو دانشگاه داشتیم ( در جلسات گروه درمانی )، نمی دونم استاد چه سوالی رو از بچه ها پرسید که من در جواب گفتم: "مدتیه که احساس جاه طلبیمو از دست دادم، دیگه برای اون چیزهایی که ارزش زیادی داشتن تلاش نمی کنم و این منو رنج میده". دکتر بخشی پور در جواب به من گفت: " زود بزرگ شدی ".

شاید بایستی به یک زندگی معمولی رضایت داد. به هرحال زور تقدیر از زور ما بیشتره.
جشنواره فجر تموم شد و جایزه ها هم اهدا شد. امسال چند فیلمی رو که دیدم، خیلی فیلم های ماندگار و شاخصی نبودند. اما از بین همین ها بودند فیلمهایی که مورد بی انصافی قرار گرفتند، مثل بوسیدن روی ماه که به نظرم خیلی حقش رو خوردند.
روزهای زندگی که بیشترین جایزه رو گرفت، فیلم خوبی بود اما نه در این حد. معتقدم یکی دو جایزه می تونست بگیره. این میزان از استقبال غیر طبیعیست. به نظر در جشنواره ی امسال، سفارشی ها رو خوب تحویل گرفتند.
فیلمی مثل یکی میخواد باهات حرف بزنه، رو نادیده گرفتند. خب دیگه جشنواره و سینمایی که تا این حد دولتی باشه نباید خیلی ازش انتظاری داشت.
از روز گذشته جشنواره فجر در مشهد شروع به کار کرده ولی دیروز رو ترجیح دادم در بستر گرم و نرم بخوابم. انصافا فیلمهایی که دیروز اومده بود هم خیلی چنگی به دل نمی زد. حالا امروز میریم ببینیم این (( تلفن همراه رئیس جمهور )) چطوریه.
روز دوم:
با خودم گفتم ای بابا. نسل ما هم که همینو می گفت. این نسلم که حیرونه.
بعد از مدتی که چشمه جوشان و خروشان قلممان خشکیده بود، اندکی پیش قلم از نیام کشیدیم و دوباره به میدان کاغذ در انداختیمش تا به جنگ کلمات رود و پیروز بازگردد. باشد که عاشقان و چاکران این قلم دوباره روزگار عیششان کوک شود.
تارنمای مطلبم را در اینجا و در پایین هم فایل پی دی اف مطلب را می توانید ملاحظه کنید. البته جا داره از کمک دوست عزیزم مرتضی خواجوند نیز تشکر کنم.
http://tehrooz.com/1390/11/5/TehranEmrooz/815/Page/12/TehranEmrooz_815_12.pdf
۱) هر چقدر فکر می کنم می بینم با اینکه خانه سینما منحل شد، با اینکه جشنواره فجر امسال جشنواره خوبی نخواهد بود، با اینکه سینما هویزه ی مشهد همچنان تعطیل است و کلا اوضاع سینما خراب است، اما نباید نسبت به موفقیت فیلم اصغر فرهادی بی تفاوت بود. ساعت ۶ صبح بود که یکی از دوستان کانون فیلم دانشگاه تبریز خبر داد فرهادی گلدن گلوب را برد. امیدوارم یک ۶ صبح دیگری بیاید و خبر تسخیر اسکار را بشنوم.
۲) برگشتم به مشهد و دارم کم کم کارمو راه میندازم. اگه مشاوره ای چیزی خواستین ما در خدمتیم.
۳) حیفه که از سینما بگم و از پرسپولیس این روزها و دنیزلی اش نگم. خداییش پرسپولیس متحول شده مخصوصا تو بازی با شاهین که ظرف بیست دقیقه سه تا گل جلو افتادیم. چیرو پیش بینی کرده پرسپولیس قهرمان میشه. وای که چه حالی میده اگه پیش بینیش درست از آب دربیاد.
۴) راستی دیروز مشهد زلزله اومد و ما که طبقه چهارم بودیم بدجوری لرزیدیم. جای شما خالی.
خیلی پرسپولیسی سفت و سختی نیستم. اما به هر حال دوسش دارم.
امشب یکی از شبای بد پرسپولیسی ها بود. تحقیر شدیم. به قول یکی از دوستان داغان شدیم. خب حالا باید چکار کرد؟ دکمه ی پاکش کن رو بزنیم و همه ی این تلخی ها رو فراموش کنیم؟ انتخاب بدی نیست ولی چرا؟
مجید اسلامی میگه سینما کلاس درس نیست، اما به نظر من می تونه باشه. این روزها تو حال و هوای فیلم " درخشش ابدی یک ذهن بی خدشه " ام. جوئل و کلمنتاین میخواستن برای اینکه لحظات سختشون رو فراموش کنن، لحظات خوششون رو هم از یاد ببرن. ولی چیزی که در نهایت برای هر دوشون باقی موند حسی از پشیمونی بود.
بهتره این لحظات کنار ما باشن، تا وقتی دوباره روزهای خوبمون مثل روزهای فصل اولی که با افشین قطبی بودیم، برگشت قدرشو بیشتر بدونیم.
این روزها آرامش نسبی ای را تجربه می کنم. از هوای پاییزی تبریز لذت می برم. پروپوزالم در مرحله ی تصویب قرار داره و کم کم باید پروژه رو شروع کنم.
کتاب "مامان معنای زندگی" رو چند روزیست شروع کردم. کتابی از اروین یالوم، نویسنده ی رمان "وقتی نیچه گریست". کتاب شامل خاطره های درمانی یالوم است که همراه شده با نثری زیبا. یالوم از روانشناسان اومانیست است اما گاه تجاربی را بازگو می کند که در برابر اعتقادات مذهبی مراجعانش سر تسلیم فرود می آورد. به عنوان مثال در فصل هم نشینی با پائولا با فردی سرطانی و رو به مرگ مواجه می شویم که آنچنان اعتقادات عمیقی دارد که برای لحظاتی اسیر حرف ها و شور زندگی اش می شویم. یکی از حکایت هایی که پائولا تعریف می کند را برایتان نقل می کنم:
(( یک خاخام یهودی درباره ی بهشت و دوزخ از خدا پرسید. خداوند فرمود: "دوزخ را نشانت می دهم." و خاخام را به اتاقی راهنمایی کرد که سفره ی گرد بزرگی در آن پهن بود. مردمی گرسنه و نومید دور سفره نشسته بودند. میان سفره دیگ بزرگی بود که عطر خوش محتویاتش، آب از دهان خاخام راه انداخت. هر یک از افراد دور سفره، قاشقی با دسته ی بسیار بلند در دست داشتند. گرچه قاشق ها به دیگ می رسید، ولی دسته ها بلندتر از بازوان به اصطلاح میهمانان دور سفره بود، پس غذا به دهانشان نمی رسید و هیچ یک قادر به خوردن نبودند. خاخام رنجشان را هولناک دید.
خداوند فرمود: "اکنون بهشت را نشانت می دهم." و به اتاق دیگری رفتند، درست مانند اولی. همان سفره ی عظیم و گرد و همان دیگ غذا. آدم ها هم همان قاشق های دسته بلند را در دست داشتند. ولی اینجا همه فربه بودند و به نظر می رسید خوب تغذیه شده اند و می گفتند و می خندیدند. خاخام علت را پرسید. خداوند فرمود:" ساده است، فقط مهارت می خواهد. در این اتاق که می بینی، همه آموخته اند غذا را به دهان یکدیگر بگذارند."

مزیت این کتاب در نثر ساده و روانش است که باعث شده کتاب برای همه ی مخاطبین، چه آشنا با روانشناسی و چه غیر آشنا جذاب باشد. به چند تا از جملات خود یالوم اشاره می کنم:
_ ما موجوداتی در جستجوی معنا هستیم که باید با دردسر پرتاب شدن به درون دنیایی که خود ذاتا بی معناست کنار بیاییم.
_ انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می کند، می ترسد. ما می کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم. کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد.
عکس پایین، اثری هنریست که این روزها بدجوری شیفتش شدم. پوسترشو زدم به دیوار اتاق خوابگاه. مدتها بهش خیره میشم. هرکسی که میاد داخل اتاق مجذوب این عکس میشه و ازشون میخوام تفسیرش کنند. بماند که خزعبلات زیادی رو در این راستا از دوستانمان شنیدیم.
عنوان این عکس نهار در ساختمان است که در سال ۱۹۳۲ گرفته شده. بد نیست اگر شما هم نگاهی به این عکس انداخته و تفسیری هر چند نامعقول را داشته باشید.
