این روزها دارم کتاب برادران کارامازوف از داستایفسکی رو می خونم. رسیدم به این عبارات زیر:
((بکوش تا همسایه ات را فعالانه و خستگی ناپذیر دوست بداری. به همان اندازه که در عشق بروی، از حقیقت خدا و جاودانگی روانت مطمئن تر می شوی. اگر در عشق به همسایه ات، به کمال خود فراموشی نائل شوی، آنگاه بی هیچ تردید ایمان می آوری و تردید در جانت وارد نمی شود. ))
موافقین؟ پس چرا تردید در جان ما و خیل دیگری از دوستانمان وارد شد؟ ما که تا پای فنا هم رفته بودیم؟
محمد قوچانی را بازداشت کردند. کسی که با قلمش ما را به سرزمین رویا و آگاهی می برد.
متن زیر نوشته ی زیبایی است از محمد قوچانی که از سایت روزنامه اعتماد ملی گرفتم. گویا قوچانی این مقاله را در ۱۵/۲/۸۷ نوشته بوده. آرزوی سلامتی برایش دارم امیدوارم هرگز از روزنامه نگاری ناامید نشود.
روزنامهنگار شدن چه آسان
روزنامهنگار مُردن چه دشوار
روزهایی بود كه در ایران روزنامهنگار شدن دشوار بود روزهایی كه روزنامهها و نشریههای كشور معدود بود و محدود بود به دلخستههای نسل اول روزنامهنگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریهای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانهای سیاهپوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامهنگار مانده بودند. از سیاسینویسی به سینمایینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از سیاسینویسی به ادبینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از روزنامهنویسی به ماهنامهنویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از نشریههای عمومی به مجلههای تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامهنگار مانده بودند. ورود به این جمع دلخسته و مویهكرده و سیاهپوشیده البته سخت بود كه اینان به چشم خویش هجوم نوآمدگان را دیده بودند. همان انقلابیان كاغذی كه به جای اسلحه، قلم برداشته بودند و به جای خونریزی، جوهرفشانی میكردند. پس چه انتظار كه نسل اول روزنامهنگاری ایران آغوش برای این نوآمدگان بگشاید كه آنان اهل آغوش نبودند. نسل اول با جوانانی كه آمده بودند تا در روزنامهنگاری انقلابیگری پیشه كنند سرسنگین بودند چرا كه هدف این انقلاب واژگونی حاكمیت ایشان بود. همین دیوار بلند بیاعتمادی سبب شد نسل دوم روزنامهنگاری ایران كمتر بتواند با نسل اول رابطهای معتمدانه برقرار كند. نهایت همراهی آنها همزیستی بود: روزنامههای بزرگ جای نسل دوم بود و ماهنامههای كوچك جای نسل اول. روزنامهنگار شدن سخت بود اما روزنامهنگار ماندن ممكن. جوانان به سختی میتوانستند اعتماد پیران و استادان را جلب كنند تا تجربهها سینه به سینه به نسلها سپرده شود. رازها ناگشوده میماند و رمزها گشوده نمیشد. روزنامهنگاران كه خود اهل خاطرات و خطرات بودند خاطرات خود را از تیتر و روتیتر و سوتیتر و سانسور و چاپ و صحافی و صفحهبندی و احضار و گاف و خبرخوردگی و محرمعلیخانها و خبر دزدیدن از چاپخانه و كازیه را در سینه نگه میداشتند تا مبادا به همین اتهامات شریف محاكمه شوند! روزهایی شد كه در ایران روزنامهنگار ماندن دشوار شد؛روزهایی كه روزنامهها و روزنامهنگارها به قدرت رسیدند و به دولت و مجلس رفتند. وزیر شدند و وكیل و تعداد روزنامهها چنان فزونی گرفت كه به تعداد بیشتری روزنامهنگار نیاز شد. روزهایی كه نسل سوم روزنامهنگاری ایران به دنیا آمد. آغوشها گشوده شد و حلقهها باز شد. هراسها از میان رفت و بیپروایی آمد. هركس میتوانست روزنامهنگار شود.
روزنامهنگار شدن چه آسان
روزنامهنگار مردن چه دشوار
روزنامهنگار میتوانست هرچه بخواهد بنویسد. روزنامهنگاری حرفهای شد. روزنامهنگاری پولساز شد. روزنامهنگاران به شخصیتهای مرجع اجتماعی تبدیل شدند. روزنامهنگاری دیگر دلمشغولی روشنفكرانه نبود. شور و شوق جوانی بود. معركهگیری سر پیری هم بود. بودند از نسل اول روزنامهنگاری ایران كه به نسل سوم پیوستند و چه خوب، كه احیا شدند اما روزنامهنگار ماندن عجیب سخت شد. توپخانههای آتشین و سنگرهای كاغذین. از سوی دیگر جاهطلبی جوانی و بلندپروازی ذاتی روزنامهنگاری چون بنگ و افیون در جان نسل سوم افتاد. اگر دیگران میتوانستند به عنوان مدیرمسوول و صاحبامتیاز و ستوننویس با چاپ مجموعه مقالات مطبوعاتی خود وزیر و وكیل شوند چرا جوانان نتوانند؟ و این همان آفت نسل سوم روزنامهنگاری ایران شد. برخی به هوس قدرت افتادند و برخی در افسون فرنگ فرورفتند. اینترنت كه آمد و تلكس كه منسوخ شد و وبلاگ به دنیا آمد تعداد كسانی كه سردبیر خودشان شدند بیشتر شد و شگفتا كه حاكمیت هم این بریدن از خاك و كاغذ و پناه بردن به خاك بیگانه و كاغذ الكترونیك را ترویج میكرد. حاكمیت با این توقیفها و اپوزیسیون با آن تحویلگرفتنها فرصت روزنامهنگار شدن را از ما گرفته است. ما باید سالها بمانیم تا روزنامهنگار شویم. روسایجمهور بسیار و وزیران زیادی باید بروند تا ما روزنامهنگار شویم. در ایران اما برعكس است: نسلهای روزنامهنگاری عوض میشوند اما روسای دولتها سالها باقی میمانند! به ما حتی فرصت اشتباه كردن ندادهاند؛ با یك گناه از بهشت مطبوعات بیرون میشویم.
این روزها، روزنامهنگار ماندن سخت شده است؛كم هستند مانند احمد بورقانی كه در عین روزنامه نداشتن روزنامهنگار بمانند. برای برخی روزنامهنگاری مقصد است و برای برخی وسیله. برای برخی روزنامهنگاری كاروانسرای بین راه است و برای برخی سرای باقی. اما با این توقیفها، با این قتلنفسها، با این افسونهای فرنگ، با این وبلاگهای قشنگ، با این روابط عمومیهای فرمانبردار، با این بولتنهای چاپ اعلا، با این حقوقهای بخور و نمیر، با این دنیای متناقض مگر میتوان روزنامهنگار ماند؟ این پرسش وسوسهانگیز نسل سوم روزنامهنگاری ایران است. ما روزنامهنگاران نسل سوم مرگآگاهترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیدهایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بیجانی كه در آغوش ما جان به جانآفرین تسلیم كردند. ما روزنامهنگاران نسل سوم تحقیرشدهترین نسل روزنامهنگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم میكند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچكسی از آینده خود خبر ندارد اما میتواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاهمدت خود- برنامهریزی كند اما ما نمیتوانیم برای فردای خود برنامهریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود میرویم نمیدانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبهها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبهها یا دوشنبهها یا یكشنبهها یا سهشنبه یا چهارشنبهها یا پنجشنبههایی باشد كه ممكن است شعبهای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد. خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شبهای عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریاتمان لباس نوروزی پوشاندهایم- لباس سیاه میپوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمیبینند میسوزیم. ما سالهای عمرمان را با ویژهنامههای نوروز میشماریم؛ ویژهنامههایی كه روزبهروز كمتر میشوند. به خندههایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشنهایمان نگاه نكنید ما از سر بیخیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچكترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش، پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ...» روزنامهنگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامهنگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامهنگار شود. ای كاش پیر شویم. ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم. ای كاش همچون مدیر و سردبیر مجله اشپیگل 50 سال میماندیم و پیر كه نه حتی فسیل میشدیم. ای كاش پدرم كه همواره آرزو میكرد من كنار روزنامهنگاریام در ادارهای، وزارتخانهای، سازمانی استخدام میشدم، قانع شود كه من سالهاست كه استخدام شدهام، اما هر روز منحل میشود. ای كاش هر روز خانهام را ویران نمیكردند تا پدرم باور كند كه من هم كار میكنم و نه بازی یا سرگرمی كه روزنامهنگاری میكنم. ای كاش همانگونه كه به آسانی روزنامهنگار شدیم میتوانستیم به آسانی روزنامهنگار بمانیم و بمیریم. ای كاش روزی كه مردیم قطعهای در گورستان برای روزنامهنگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند. نه اینكه مانند مهران قاسمی جوانمرگ شویم كه مانند احمدرضا دریایی بمیریم. آن روز، روز ایرانی آزادی مطبوعات است. روزی كه گورستانی از پیر روزنامهنگاران مرده كه پشت میز كار خود مردهاند داشته باشیم روز جشن ماست. روزی كه روزنامهنگار بمیریم میفهمیم كه روزنامهنگار زیستهایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكن.
گفته بودم شب انتخابات پیش بینی ام رو از نتیجه ی انتخابات میگم. انگیزه ای که باعث شده تا بیام و پیش بینی کنم برمیگرده به انتخابات دوره نهم که در دور اول با قاطعیت گفتم احمدی نژاد رئیس جمهور میشه که همه با خنده ای تمسخر آمیز پیش بینی ام را پوچ می دانستند. اما در انتها دیدند که پیش بینی به غایت عجیبم درست از آب در آمد.
اما این بار حقیقتش می ترسم از اینکه پیش بینی کنم. بس که فضای عجیبی شده. نمی توانی استدلالهایت را جمع و جور کنی. هر چیزی که به ذهن می آید درست عکس آن را نیز می توان متصور شد. الان که دارم این پست را می نویسم حتی نمی توانم بگویم که یکی از این ۴ کاندیدا شانسی برای پیروزی ندارد. حتی محسن رضایی که خیلی ها شانسی برای او قائل نیستند می تواند برنده ی این رقابت باشد و من برای او حتی شانس بیشتری از کروبی قائلم. هرچند که کروبی هم در دوره ی قبل نشان داد که پیش بینی ناپذیر است. موسوی هم با این موج سبزش شانس زیادی دارد. و باز احمدی نژاد که از حمایتهای بسیاری برخورداراست را هم نباید از نظر دور دواشت.
خب حال که به نتیجه ی درست و درمونی نمی رسیم٬ پس یک حرفی می زنم که اگر درست از آب در آمد باز هم مرد لحظه ها نام بگیرم.![]()
رای من کروبی. اما رئیس جمهور دهم رضایی است.
۱) بعد از مناظره ی میرحسین و احمدی نژاد و حرفهای بی سابقه ای که در آن زده شد همه ی انتظارات از مناظره ی امشب کروبی با احمدی نژاد بالا رفته بود. همه منتظر این بودند که شیخ کار نیمه تمام میرحسین را تمام کند. اما هر چه که از زمان اتمام مناظره می گذرد احساس می کنم این شیخ بود که مناظره را واگذار کرد. اولین دلیلش را در شروع به شدت اشتباه آن باید جستجو کرد. دومین دلیلش را باید در عدم گیرایی صحبتهای شیخ دانست. اتفاقا شیخ در مناظره خیلی بهتر از میرحسین به سوالات و پرونده سازی های احمدی نژاد پاسخ داد اما برش کلام چیزی است که شیخ از آن بی بهره بود. دلیل سوم را باید در این دانست که نوبت آخر صحبتها با احمدی نژاد بود. و دلیل آخر که شاید مهمتر باشد اینست که احمدی نژاد تجربه ی مناظره با میرحسین را پشت سر خود داشت. البته پاسخ ندادن به سوالات و باز هم استفاده از حربه ی همیشگی احمدی نژاد که همانا انکار مطالب گفته شده اش است را نباید از نظر دور داشت.
۲) گویی انتخابات این دوره به مجالی برای تصفیه حسابهای سیاسی گروهها و افراد تبدیل گشته. هرکس که بتواند مدارک بهتری رو کند گویی او برنده است. و این فاجعه است. فاجعه است که رئیس جمهور یک مملکت خودش یا مشاوران و همکارانش ساعتها وقت خود را صرف این کردند تا به گفته ی خود رئیس جمهور ۳۲۰۰۰۰ تیتر بر علیه دولت نهم را رصد کنند. اگر برای پیدا کردن هر تیتر یک دقیقه هم زمان گذاشته باشند می شود ۳۲۰۰۰۰ دقیقه. یعنی به عبارتی ۵۰۰۰ ساعت.
۳) گفته بودم به شیخ رای میدهم هنوز هم سر حرفم هستم. چون دلایلی که برای انتخاب او دارم همچنان مستحکم و مستدل اند. تیم قوی٬ سابقه ی شیخ در مبارزه برای آزادی بیان و با برنامه ترین کاندیدا از جمله دلایل حمایت من از شیخ است. دوست ندارم حمایتم از یک کاندیدا دلایل احساسی داشته باشد.
۴) به آن دسته از اصلاح طلبانی که پیشنهاد کناره گیری کروبی به نفع میرحسین را می دهند تا از حضور مجدد احمدی نژاد جلوگیری شود:
در انتخابات ریاست جمهوری برای اینکه فردی رئیس جمهور شود باید پنجاه درصد آرا بعلاوه یک را کسب کند. در انتخابات دوره گذشته دور دوم که ۲۷ میلیون نفر رای دادند٬ ۱۷ میلیون سهم احمدی نژاد بود و ۱۰ میلیون هم سهم هاشمی. اگر فرض کنیم که در این دوره ۳۵ میلیون نفر در انتخابات شرکت کنند٬ با توجه به ریزش آرائی که احمدی نژاد در این سالها داشته کسب پانصد هزار رای بیشتر از رای دوره قبلش مسئله ای دور از انتظار است. اگر در بدبینانه ترین حالت کروبی ۶ میلیون رای بیاورد٬ و میرحسین هم ۱۱ میلیون رای ( که اگر کمتر از این میزان باشد با فرض قبول اجماع هم راه به جایی نخواهد برد ) و محسن رضایی هم در بدبینانه ترین حالت ۲ میلیون رای٬ میزان رای های باقی مانده از ۳۵ میلیون برای احمدی نژاد آن هم در بهترین حالت ۱۶ میلیون رای خواهد بود که کمتر از میزان رای لازم است. پس در اینکه انتخابات به دور دوم کشیده می شود شک نکنید. آنجا هم ما به کمک شما خواهیم آمد.
۵) البته پیش بینی خودم را شب قبل انتخابات اعلام خواهم کرد.
۶) و اینکه اینقدر بر این طبل نکوبید که میرحسین اصلاح طلب است. او خودش چنین چیزی را انکار میکند.
۱) معمولا روز تولد برای هرکسی روز خوبی است. حتی برای آنهایی که احساس می کنند یک سال به مرگ نزدیکتر شده اند. حتی برای آنهایی که احساس می کنند یک سال دیگر از آن صداقت و خلوص دوران کودکی خود فاصله گرفته اند. و حتی برای آنهایی که احساس می کنند یک سال پیرتر شده اند و از آرمانهایشان٬ اهدافشان و خواسته هایشان دورتر و در سیستم زندگی حل شده اند. روزیست که قدم به این دنیا گذاشتند. روزی که خاطره های خوب و بد زندگیشان را مرور می کنند. این که چه کرده اند، چه می کنند و چه می خواستند کنند. خاطره های بد را سعی می کنند از ذهن دور کنند. برای آینده تصمیم گیری می کنند و ...
امروز روز تولدم بود دوستان. 6 خرداد. روز تولد یک آدمی که سابق بر این از سادگی خودش خوشش می آمد. از نگاهی که به آدمها داشت و از لذتی که در پس هر کار نیکی می برد. و حسنش این بود که وقتی به چهره ی خود در آیینه می نگریست چهره ای دوست داشتنی را در آن می دید. اما این بچه ی ساده ی دیروز به مردی خشن، کینه ای و دارای عقده های روانی و اجتماعی فراوانی گشته است (پس مواظب خودتان باشید). و البته اینقدرآدم با انصافی هست که همه ی اینها را به گردن اجتماع نیندازد و نقش پررنگ خودش را در بروز این تحولات بپذیرد.
" تمام آن آدمهایی که می توانستم باشم، با گذشت زمان کم تر و کم تر شدند و در نهایت شدند فقط یک نفر و آن هم همینی است که هستم: هواشناس" دیالوگی از فیلم هواشناس
فکر کنم این دغدغه ی همه آدمهایی که مسیر معمولی زندگی ( یعنی همان چیزی که در اطراف ما جاری و ساری است ) را انتخاب نمی کنند و قصد حمارگونه زندگی کردن ندارند باشد. اما مهم اینست که در انتها هواشناس نشوند.
پس من هم سعی می کنم هواشناس نشوم.
۲) دوستی از دوستان دوران خدمت که اکنون در دانشگاه تهران درس می خواند تلفن زد و از جوی که در دانشگاهشان حول و حوش انتخابات ایجاد شده صحبت می کرد. او هم مثل من طرفدار شیخ و معاونش است ( یک پست باید درباره ی این معاون بنویسم ). اما ناراحت بود از اینکه پیش بینی می کرد که در انتها این شیخ پیروز ماجرا نخواهد بود. به او گفتم: ناراحت نباش رفیق. اگر هم پیروز نشدیم خوبیش اینست که در اقلیتیم. ساموئل هانتینگتون می گوید: " بهترین آدمها یا برگزیدگان همیشه در اقلیت هستند و عدم صلاحیت صاحب اختیاران ناشی از آنست که اکثریت شهروندان آنان را انتخاب می کنند".
۱) تو دنیا دو دسته آدم وجود داره. دسته ی اول اونایی اند که کنکور قبول میشن و دسته ی دوم اونایی اند که کنکور قبول نمیشن. من جزو دسته ی دومم.
خب حالا به نظر شما باید بزنم تو سرم که چرا قبول نشدم؟ خودکشی کنم؟ یا اینکه همش دنبال این باشم که چرا قبول نشدم؟ اینجاست که دیالوگ برتر فیلم "در حال و هوای عشق" رو واسه خودم زمزمه می کنم :
((وقتم رو برای این تلف کنم که اگه این اشتباهها رو انجام نمی دادم چی می شد. زندگی خیلی کوتاهتر از اینه که آدم وقتش رو اینجوری تلف کنه.))
۲) روزهای خیلی خوبی نیست. روزهای سراسر دروغه. روزهایی که صداقت حلقه ی مفقوده ای در زندگی همه ی ماست. روزگاری که هر حرفی به زبان میاد فارغ از اینکه چقدر در پس آن حرف تعهد و وفاداری به آن وجود دارد. روزهایی که همه سعی دارند چهره ی خوبی از خودشان نشون دهند. روزهای جنگه. اما به سختی میشود تشخصیص داد که طرف حق کدامست و طرف باطل کدام. و از همه ی اینها بدتر اینست که موضوعاتی رو می شود که دیگر تحملش از عهده ی انسان خارج. اینکه کمیته تحقیقات و استراتژیکی مجمع تشخیص مصلخت نظام اعلام می کند که اگر فلان گروه از کارهای ناجوانمردانه ی خود دست نکشد اسنادی را رو می کنیم که مردم بفهمند کارهایی که در این مدت انجام داده اند چه بلایی بر سر مردم در این سالها آورده. این دیگه آخرش بود. تیر خلاص. یعنی اینکه اسنادی هست و رو نمی کنند مگر اینکه آبرویشان را ببرند و آنوقت است که دست به افشاگری می زنند.
۳) وقتی دلم می گیرد٬ کارهای زیادی انجام میدم تا از اون حال و هوا بیرون بیام. یکی از اونها اینه که به سراغ یک دفتری میرم که تقریبا دوسالی میشه دارمش و طی این مدت اگر دیالوگ خوبی٬ شعر خوبی یا جمله ی خوبی پیدا می کردم در اون می نوشتم ( و این کار همچنان ادامه دارد ). میرم و بعضی از اون مطالب رو می خونم. تاثیر خودش رو معمولا میزاره. چند تاشون رو اینجا رو می کنم. یکی همون دیالوگ در حال و هوای عشق بود.
ـ ( توماس مور به دخترش مگ در فیلم مردی برای تمام فصول ) : اگر در جامعه ای زندگی می کردیم که پرهیزگاری و قناعت یک فضیلت محسوب می شد و حرص و آز عیب٬ مشکلی نداشتیم. ولی حالا که می بینیم آز٬ خشم٬ غرور و حماقت به مراتب بیشتر از سخاوت٬ تواضع٬ عدالت و ایمان رایجه لازمه که بایستیم و از هیچ چیز نهراسیم مگ.
ـ چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد چه تلخ است میوه ی درخت بینایی. ( دکتر شریعتی )
و این دیالوگ فراموش نشدنی از بانی و کلاید:
ـ کلاید: ببین بانی٬ اگه با من باشی یه آن هم راحت نیستی ها.
بانی: اینو قول میدی؟
۴) یک پیشنهاد: آلکساندر ریباک را چند روزی است که بواسطه ی گشت زنی در وبلاگها یافتمش. خواننده ۲۳ ساله ای که برنده ی یورو ویژن ۲۰۰۹ شد. ترانه ی اجرا شده اش با نام قصه پریان را از یوتیوب پیدا کردم و اینجا میزارم تا ببینید و لذتش را ببرید تا از فضای سیاسی این روزها دور شوید. و ببینید که چگونه می شود خلوص را در هنر پیدا کرد و نه در چیز دیگر. چشمان این بشر مملو از صداقت است.
http://www.youtube.com/watch?v=-8JRtGMBUz0
سابرینا SABRINA
همفری بوگارت _ آدری هپبورن _ ویلیام هولدن
کارگردان : بیلی وایلدر
سال ساخت : 1954

خلاصه: سابرینا (آدری هپبورن ) دختر راننده ی اتومبیل هنری لارابی ثروتمند است. هنری دو پسر به نامهای دیوید ( ولیام هولدن ) و لاینٍس ( همفری بوگارت ) دارد. دیوید پسر خوشگذرانی است که تا بحال 3 بار ازدواج کرده و در آستانه ی ازدواج چهارمش عاشق سابرینایی می شود که مدتها عاشق او بوده. لاینس بر عکس دیوید مردی است خشک و عاری از احساس که به تنها چیزی که فکر می کند پول و کار و تولید محصولات جدید است. تا جایی که برادرش را مجبور می کند با دختر مردی کارخانه دار ازدواج کند تا راه پیشرفتهای بعدی هموار گردد. اما با دیدن سابرینا و آشنا شدن با او احساسات خفته اش بیدار می شود و به او وابستگی عاطفی پیدا می کند. این عشق سرچشمه ی تحولاتی در او می شود. دیگر لاینس سابق نیست. و حاضر می شود از پیشنهادش مبنی بر ازدواج تجاری برادرش دست بکشد. و ...
نگاه اول _ فیلمی با یک داستان ساده و روان و وجود یک مثلث عشقی از کارگردانی که در فیلمهایش اصالت را به عشق داده و هیچگاه از موضعش عدول نکرد. داستانی از دل آدمها و جامعه ی غرق در مدرنیته و کار و کوشش. آدمهایی که از فرط کار فراوان عشق و نیروی آن را به فراموشی سپرده اند و همه عناصر زندگی را ( از جمله خود عشق ) در چارچوب قراردادهای تجاری می بینند که یک طرف قرارداد هرگاه که خواست می تواند معامله را فسخ کند و به دنبال یک قرارداد جدید برود. چیزی مثل همان مواردی که چارلی چاپلین در عصر جدید به تصویر کشید. و نیروی نجات دهنده ی این آدمهای مسخ شده تنها و تنها عشق است. و البته جنس زن که در این فیلم آدری هپبورن نماینده ی تمام و کمالیست برای این جنس. کسی که قادر است لاینس مرد همیشه مشغول کار را از پای درآورد و لباس تجارت از تنش بیرون و جامه ی عشق را به او هدیه دهد. تا بتواند خودش را در این جامه پیدا کند. آدمی که حتی در مراسم نامزدی برادرش دست از تجارت برنمی دارد و حتی برای این هدفش حاضر است عشق را بخرد و به دیگران هدیه کند، هر چه بیشتر به سابرینا نزدیک می شود، هر چه ببشتر به ندای قلبش گوش می دهد ، بیشتر از آن ظاهر بی احساسش فاصله می گیرد تا جایی که وقتی سابرینا را از دست رفته می بیند اشک در چشمانش حلقه می زند.

نگاه دوم _ فیلم سابرینا و فیلمهایی از این دست برای جامعه ی ایرانی را به شدت خطرناک و ویران کننده می دانم. البته منظور از این حرف این نیست که پیرو نادر طالب زاده و تئوری توطئه ی ایشان در پس هر فیلمی از هالیوود باشم. اتفاقا برعکس و به قول سابرینای فیلم "من دنیا رو از پشت شیشه ای که به رنگ رز دراومده نگاه می کنم".
وقتی مخاطبین عموما احساساتی ایرانی با فیلم ارتباط برقرار می کنند، مفهوم دریافتی از فیلم را به همه ی ابعاد زندگی خود تعمیم می دهند. اما آن مفهومی که از این فیلم درمی یابند چیست؟ احتمالا اینست که دست از کار و تلاش و کوشش بکشیم و به عشق بپردازیم تا هویت انسانی خود را در زیر چرخهای صنعت خورد نکنیم. به این نمی نگرند که این فیلم در زمانه و جامعه ای ساخته شده که مردمش روزی 16 ساعت کار می کردند و زندگی را در خدمت صنعت می دیدند نه صنعت را در خدمت زندگی. نه جامعه ی ما که 12 ساعت از روز را در خواب است و تازه وقتی از خواب بیدار می شود به دنبال رفع خستگی های روحی خود است و چند ساعتی را نیز به آن اختصاص داده و در نهایت زمانی را هم که به کارمی پردازد زمان مفیدی نیست چرا که حداکثر توانش را به کار می گیرد تا آن کاری که باید انجام دهد را پشت گوش بیندازد. حال برای این جامعه با این خصوصیات اگر چنین فیلمی نشان داده شود به گسترش ابعاد فاجعه کمک شایانی می کند.
جک نیکلسون در فیلم DEPARTED می گوید:
(( من نمیخوام محصول دنیای اطرافم باشم. میخوام دنیای اطرافم محصول من باشه.))
احتمالا شمار زیادی از ما چنین شعاری در زندگیمان سر میدهیم. اما وقتی پای عمل به این شعار میرسد، دلبستگی هایمان به چیزهایی که دوستشان داریم و به آنها خو گرفته ایم این اجازه را از ما سلب می کند و دوباره پرت میشویم به زندگی روزمره ای که دل خوشی ازش نداریم اما آن را بهتر از قدم گذاشتن در دنیای جدیدی که هنوز ساز و کارش را بلد نیستیم می دانیم و خلاصه که اهل ریسک کردن نیستیم. حاضریم همان روزمرگی خود را نشخوار کنیم و مدام غر بزنیم که این چگونه زندگی ای است اما چیزی را عوض نکنیم. و بزنگاههای زندگیمان را که فرصتی برای رهایی از بندهای روحی است از دست می دهیم. و جالب اینست که باز همان شعار بالا را نیز سر میدهیم.
برای عمل به این شعار لازم است مانند چریکی با تمام چیزهایی که ما را از رسیدن به خواسته هایمان باز میدارد مبارزه کنیم. و دیگر انتظار آرامش را نداشته باشیم. چون یک چریک زندگی اش را نیز در پای رسیدن به هدفش خواهد داد. و اصالت را در تلاشی میداند که برای هدفش صرف کرده.
باید تکلیف خودمان را روشن کنیم. اگر نمیخواهیم زندگیمان را در دهانه آتشفشان بنا کنیم اشکالی ندارد اما دیگر نباید توقع برخورداری از چشم انداز زیبایی از طبیعت وزندگی را داشته باشیم.
پی نوشت: قول میدم مطلب بعدیم درمورد سینما باشه.
خب من از مشهد برگشتم و بنا بر قولی که به طرفداران میلیونی وبلاگم داده بودم این پست را به انتخابات ریاست جمهوری اختصاص می دهم. قرار بود در این پست دلایل طرفداری خودم را نسبت به یکی از کاندیداها اعلام کنم اما مطلبی خواندم از محمد قوچانی در این باب ( سایت تریبون ). راستش را بخواهید تمام آنچه که مربوط می شد به اینکه چرا فلان کاندیدا را انتخاب کردم در این مطلب بود. پس گفتم بهتر است همین مطلب را اینجا قرار دهم که صرفه جویی شود در وقت. فقط از شما می خواهم که خیلی به این بحث دامن نزنید. چون موضوع مورد علاقه ی من نیست. فقط در این حد که موضع خودم را مشخص کنم. حتی از همین الان به جناب میرحسین موسوی و طرفدارانشان بابت پیروزی در انتخابات تبریک می گویم. پس بیخیال بحث و قانع کردن من شوید.
پیغام سروش/محمد قوچانی
از شگفتیهای عصر ماست که دکتر عبدالکریم سروش – استاد روشنفکری دینی که همچونسلفش دکتر علی شریعتی به نظریهپردازی اسلام منهای روحانیت متهم میشود – دو دوره پیاپی از ریاستجمهوری یک روحانی (حوزوی) حمایت میکند در حالی که در هر دو دوره انتخابات ریاستجمهوری نمایندگانی نزدیک به روشنفکری دینی (مصطفی معین در سال ۱۳۸۴ و میرحسین موسوی در سال ۱۳۸۸) در انتخابات حضور داشتند.
راز این شیخ و سروش چیست؟ آیا – چنان که برخی روشنفکران حامی شیخ را متهم میکنند – سروش پروندهای مفتوحه در محکمه دارد و شیخ برای سروش میانداری کرده و ریش سروش در گروی شیخ است؟ این حرف نهتنها درباره آن روشنفکران دروغ است که درباره سروش هم از اساس بر آب است؛ چه شاید شیخ و سروش حتی یکدیگر را ندیده باشند یا از راه دور سخنی نگفته باشند یا از جانب سروش، پیامی برای شیخ نرفته باشد.
آیا – چنان که درباره برخی تکنوکراتهای حامی شیخ معروف است – قرار است سروش، این قدرتمند بیمسند، پس از پیروزی احتمالی شیخ بر مسندی بنشیند و حتی حکم مشاورهای بگیرد؟ حاشا که سروش را اگر با شهریاری و حکمرانی نسبتی بود در دوره اوج انقلاب فرهنگی بر مقام وزارت مینشست و اگر با سیاستورزی تمام عیار میلی بود دردوره اوج اصلاح، پیشنهاد نامزدی پارلمان را میپذیرفت تا اگر ماکسیمگورکی انقلاب ایران نشد، اسلاوهاول اصلاحطلبان شود. اما سروش هرگز در رد کرسی قدرت تردیدی نکرد.
آیا – چنان که درباره برخی نویسندگان حامی شیخ معمول است - با لابیهای فشرده و مذاکرات گسترده و بیانیههای رادیکالیزه شیخ، سروش ترغیبشده که به او رای دهد؟ روشن است که چنین نیست بلکه اصلیترین حلقه یاران سروش در سفر اخیر او به ایران، دکتر را به عکس این گفتار و رفتار فرا خواندند و امروز با خواندن این دیدگاه سروش بعید نیست این مصاحبه را بایکوت کنند و بگویند همانگونه که مقلدان آیتالله بروجردی روز عاشورا خلاف همه سال از ایشان تقلید نمیکردند و آن یک روز کار خود را میکردند و به شیوه خویش عزاداری میکردند، مقلدان دکتر سروش هم روز انتخابات خلاف همه سال از استاد پیروی نمیکنند! این گمانهزمانی تقویت میشود که دریابیم نه یاران سروش رغبتی به لابی با شیخ داشتند و نه یاران شیخ فکر میکردند بتوانند نظر سروش را جلب کنند چنان که هم در سال ۸۴ و هم در سال ۸۸ از دیدگاه سروش ذوقزده شدند.
آیا دیدگاه دینشناسی سروش با دیدگاه دینداری شیخ هم جهت است؟ بدیهی است که چنین نیست و اگرچه کار اصلی شیخ سیاستورزی است و کار اصلح سروش نظریهپردازی اما حتی در چارچوب دو نگاه دیندارانه فاصله میان سروش و شیخ روشن است.
پس راز این شیخ و سروش چیست؟ که نه از سر وامداری است، نه حکمرانی، نه رایزنی و نه حتی همزبانی…
پاسخ را باید در این جمله سروش در مصاحبه اخیرش جست. آنجا که میگوید: «به صراحت برای شما بگویم. اینکه کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاست ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد را نمیپسندم. باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.»
جان پیغام سروش همین جاست. نظریهای که او نه امروز که یک دهه پیش – حتی پیشتر قبل از دوم خرداد ۷۶– در مصاحبهای طولانی و خواندنی با اکبر گنجی از آن دفاع کرد و مرز میان کار روشنفکری و کار سیاسی را روشن کرد و این اتفاقا همان کاری است که یاران سروش انجام نمیدهند و یاران شیخ در پی آن هستند.
یاران سروش – و بهتر بگوییم؛ شاگردان سروش – که در یکی، دو حزب سیاسی اصلاحطلب حضوری موثر دارند پیروزی دومخرداد را پیروزی روشنفکری دینی میدانستند اما تصور آنان از روشنفکری دینی در نمادی بهنام سیدمحمد خاتمی تلخیص میشد که استاد سخن بود و با قامت رعنا و سخنان شیوا دل از جمعیت میربود. برای روشنفکری که در مسند قدرت قرار میگیرد بیش از عمل، نظر مهم است. مهم نیست که چه تعداد روزنامه بسته میشود مهم این است که رئیسجمهور با بستن روزنامهها مخالف است. مهم نیست که چه تعداد استاد از تدریس محروم میشوند مهم این است که رئیسجمهور با منع تدریس اساتید مخالف است. مهم نیست که چند روشنفکر کشته میشوند مهم این است که رئیسجمهور با قتل روشنفکران مخالف است. مهم نیست که چند دانشجو ستارهدار میشوند. مهم این است که رئیسجمهور با ستارهدار شدن دانشجویان مخالف است. مهم نیست که چند کتاب سانسور میشود مهم این است که رئیسجمهور با سانسور مخالف است. نهایت کاری که چنین رئیسجمهور روشنفکری انجام میدهد انتشار چند بیانیه و تشکیل چند کمیته برای ثبت در تاریخ است تا آیندگان اسطوره خود را بستایند. رئیسجمهوری با این کمالات البته نمیتواند لابی هم کند چرا که لابی کار مردمان لابیباز است و دون شأن روشنفکران. این رئیسجمهور البته اهل شوریدن و برآشفتن و استعفا هم نیست چراکه رادیکالیسم آیین چریکهاست نه روشنفکران که اهل بغض و گریه فروخفته و دلشکسته و ناینی و پیاله می هستند.
همینطرز تفکر بود که عصر اصلاحطلبی «دینی» را به عصر ناکامی تبدیل کرد. سخنی از کامرواییهای این عصر نیست که نادیده گرفتن آنها (بهار کتاب و مطبوعات و انتخابات و شوراها و دیپلماسی و عسلویه و حساب ذخیره ارزی و…) عین جفاست. اما این مفهوم اصلاحطلبی بود در نزاع ناشی از عدم تمایز روشنفکری و سیاستورزی که از بین رفت و به قدرتطلبی تبدیل شد. ما قبل از دوم خرداد میخواستیم در انتخابات پیروز شویم تا کاری کنیم اما پس از دوم خرداد همواره سعی میکردیم کاری کنیم تا پیروز شویم. تا قبل از دوم خرداد قرار بود با مشارکت سیدمحمد خاتمی در انتخابات و کسب حداقل آرا نهادهای مدنی و حزبی ایجاد و جامعه مدنی و سیاسی را تقویت کنیم پس از آن پیروزی نامنتظره، دولت دایه بلکه ولی جامعه مدنی شد و با پول نفت جامعه مدنی را هم نفتی کردیم و NGO ها را به GO ها تبدیل کردیم. جنبش دانشجویی را به وزارت کشور صادر کردیم و روشنفکران را بر مسند نشاندیم که نه سیاستورزی میکردند و نه روشنگری.
NGO ها را به GO ها تبدیل کردیم. جنبش دانشجویی را به وزارت کشور صادر کردیم و روشنفکران را بر مسند نشاندیم که نه سیاستورزی میکردند و نه روشنگری.
اما آیا شیخ را امروزه جانشین همه بحرانهای گذشته باید بدانیم؟ حاشا که هرگز چنین نیست و چنین نمیگوییم. نه شیخ و نه حامیان شیخ ادعای روشنفکری ندارند و این اتفاقا نقطه قوت کروبی است همانجا که دیگران آن را به نقطه ضعف او تعبیر میکنند و عجبا که کیهان و قربانیان اصلاحطلبش هر دو در این باور مشترکند. اما مزایای عدم روشنفکری شیخ چیست؟
اول – کروبی خود را عالم دهر نمیداند. ادعای گفتمان ندارد. حرفهای قلمبه نمیزند. واژههای سلمبه به کار نمیبرد. به همین علت اهل مشورت است. پیرو کار جمعی است. با تیم کار میکند تیمی که خود پر از نامزدهای در معرض ریاستجمهوری است. به همین علت کروبی با آدمهای کوتاهقدتر از خودش کار نمیکند. او ژنرال ژنرالهاست نه پاسبان پیادهنظام.
دوم – کروبی نمیخواهد مشکلات جهان را حل کند. نمیخواهد دین و دموکراسی را آشتی دهد. نمیخواهد با تمدنهای جهان گفتوگو کند. نمیخواهد رهبران جهان را به نور اسلام هدایت کند. نمیخواهد تجدد و سنت را آشتی دهد. نمیخواهد مانیفست اصلاحات را بنویسد. نمیخواهد بهشت روی زمین برپا کند. کروبی میخواهد کسی زندان نرود، روزنامهای بسته نشود، روشنفکری کشته نشود، دانشجویی ستارهدار نشود، خانوادهای از گرسنگی نمیرد، بیگانهای به ایران حمله نکند، خانه درویشی را نسوزانند و به دیندار یا کمتر دینداری تعرض نشود.
سوم – کروبی در باطن دشمن نظام و در ظاهر یار نظام نیست. او از همین نظام است. اسلام و انقلاب و امام و رهبری و جمهوری اسلامی و قانون اساسی را قبول دارد و اگر هم قصد اصلاح قانون اساسی را دارد برای حفظ همین نظام است. اما نظامی که کروبی قبول دارد براساس رای مردم شکل میگیرد نه با زور سرنیزه. کروبی با رهبری نیز صادقانه برخورد میکند. به همین علت نظام هم با شناخت کامل از کروبی به رایزنیهای او احترام میگذارد و با او وارد یک درک مقابل میشود. همین درک مقابل – و اگر روشنفکران دوست دارند، معامله – به کروبی امکان مذاکره میدهد که اساس سیاست است.
چهارم – کروبی اهل بلوف نیست. حرفی نمیزند که بدان باور ندارد یا در اجرای آن درمیماند. شاید کروبی نام لاتین خیلی از چیزها را نداند اما بنا به غریزه بشری و اخلاقی خود رسم آنها را میشناسد. نظریهپردازان نافرمانی مدنی هرگز جرات اجرای آن را نیافتند اما روزی که مهدی کروبی در اعتراض به بازداشت نماینده همدان در پارلمان از جای برخاست و گفت دیگر نمیتواند مجلس را اداره کند و صحن را ترک کرد و هنوز به خانه نرسیده و حسین لقمانیان چای اوین را نخورده بود، او را آزاد کردند، بر این کار جز نافرمانی مدنی واقعی چه میتوان نام نهاد؟
پنجم – کروبی برای خود ارزش شخصی قائل نیست. پیامبر متواضع است: درخت نزد او نیاید او نزد درخت میرود. برای لابی مرزی نمیشناسد. اصولش را فراموش نمیکند اما با هر کس که کار دستش باشد لابی میکند. مهم نیست که آن فرد تا چه اندازه شایسته میزی است که پشت آن نشسته، مهم آن است که قدرت او چه اندازه است. روشنفکر با آدمها و ارزشذاتی آنها سر و کار دارد اما سیاستمدار با میزها و قدرت عرضی آنها. از این رو کروبی با همه سابقه انقلابی و دینی و سیاسی کاملا میفهمد که وقتی رئیس مجلس نیست باید رئیس مجلس یا محکمه یا اداره وقت را همچون رئیس ببیند نه مرئوس نالایق سابق که شأن کروبی آن نباشد که نزد او شکایت برد.
ششم – کروبی برای تاریخ کار نمیکند برای همین امروز کار میکند. همین لحظه. جای او در کتابها نیست در سینههاست در خاطرهها. کروبی همانگونه که به حافظه خود بیش از همه کتابها اعتماد دارد به امروز بیش از فردا باور دارد.
***
همه آنچه در وصف کروبی آمد را شاید بتوان از زاویه دید نقد و نفی او هم دید. چنان که گروهی از اصلاحطلبان میبینند و اخیرا کیهانیان هم به ایشان پیوستهاند. میتوان گفت کروبی مردی کمدانش است که چون خود اهل تفکر نیست به تیم روی میآورد؛ میتوان گفت کروبی فردی آرمانگرا نیست و به حداقلها بسنده میکند و کرامت نهایی انسان را برآورده نمیکند؛ میتوان او را آدم نظام خواند که برای تثبیت حکومت چون سوپاپ اطمینان تلاش میکند؛ میتوان رفتارهای رادیکال و انقلابی او را نه ناشی از معرفت که برآمده از عواطف و غرایز دانست، میتوان او را فردی خواند که قدر خود یا یارانش را نمیداند و نیز کسی خواند که دورنگر نیست.
مهم صحت و سقم این قضاوتها نیست. حتی بدتر از آن میتوان به رسم کیهان گفت این حرفهای امروز کروبی برای دستیابی به قدرت است. فرض کنیم که از این حرفها گذر کنیم و حتی آنها را بپذیریم. فرض کنیم که همه دانش و تجربه و اخلاق کروبی را نادیده بگیریم. اما واقعیت این است که هر آنچه کروبی انجام میدهد نزدیکترین تعریف در زمان ما به مفهوم واقعی سیاست است. سیاستمدار کسی است که دقیقا همین مختصات را داشته باشد. ما در انتخابات مرد سال یا فیلسوف قرن شرکت نمیکنیم. ما میخواهیم رئیسجمهور انتخاب کنیم. رئیسجمهوری که بتواند در این دوره گذر اصلاحاتی عینی و عملی را اجرا کند. همه کارهایی که معتقدیم کروبی از عهده آن بر نمیآید (مانند آشتی دین و دموکراسی و تجدد و سنت و اسلام و غرب و…) را کروبی حاضر است به دیگران بسپارد. از بام تا ثریا از آن روشنفکران، این خانه ویران از آن کروبی… و این همان پیغام سروش است و نه فقط پیغام سروش که پیام همه روشنفکرانی که امروز معتقدند کار به سخندانی نیست: «باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.»
پی نوشت: بروید یکی از آهنگهای قدیمی شادمهر عقیلی را گوش دهید.