تبليغاتX
وب نوشته های ساسان امیرکلالی
به بهانه پخش فیلم مرا متهم بدان از سینما ۱

جكي دينورسيو در پي يك كار خلاف مربوط به دارو به زندان افتاده. او از اينكه شاهد هيأت منصفه را بر آن دارد كه نظرش را نسبت به شريك قبلي اش در يك خانواده بزه كاري در لاك چسي نيوجرسي تغيير دهد، خودداري مي كند. به هر حال سين كيسي كه موضوع را دنبال مي كند، مسأله اي جنجال برانگيز را تحت اساسنامه ربكو پي ريزي مي كند كه 12 مدافع و وكيل دادگستري را هم در بر مي گيرد. نيك كالابريس هم يكي از آنهاست. براي كيسي اين يك وضعيت خيلي ساده و آشكار به نظر مي رسد، تا اينكه جكي، كسي كه 30 سال خدمت كرده است، مي آيد و...
***
«مرا متهم بدان» فيلم روان و ساده اي است كه با تمام سادگي اش تماشاگر را (حداقل مرا) تا به انتها، با خود همراه نگه مي دارد و اصلاً اين فكر به ذهن نمي رسد كه اين فيلم فقط دارد به ذكر يك رويداد واقعي مي پردازد و بيش از 70 درصد فيلم در دادگاه مي گذرد. فكر مي كنم همين مساله نابغه بودن فيلمساز را اثبات مي كند. اينكه بتوان به صورت مستند وار (آن طور كه در ابتداي فيلم گفته مي شود، همه گفتار فيلم بر اساس مدارك است) به يك ماجرا پرداخت و بيش از 70 درصد فيلم را در يك دادگاه خلاصه كرد و در ضمن تماشاگر را تا انتها حفظ كرد، كار كوچكي نيست.
حال اين سؤال مطرح مي شود كه اين فرايند چگونه شكل گرفته است؟ شكل گرفتن اين امر بخشي به اين مسأله بر مي گردد كه به طور كلي ما با يك دادگاه معمولي روبرو نيستيم. دادگاهي كه در آن تعداد زيادي متهم وجود دارد و همين طور يكي از وكلا كه جزو متهمان است، دادگاه را از حالت معمولي خارج مي كند. اما آيا مسأله فقط به همين جا ختم مي شود؟ خير!نبايد از يك نكته مهم ديگر غافل شويم و آن شخصيت جكي برونشيو(وين ديزل) است. شخصيتي كه در ابتدا (با تكه پراني ها و شوخي هايش در جلسات دادگاه) يك شخصيت در نوع خود عصيانگر و بي توجه به قوانين نشان مي دهد. او در اولين صحبتي كه با قاضي دارد با لحن خاصي صحبت مي كند و حتي حاضر نيست از جايش بلند شود. او گاهي لحظات مفرحي را براي تماشاگرايجاد مي كند، او را مي خنداند، حتي در لحظاتي حس ترحم تماشاگر را نسبت به خود بر مي انگيزاند، خاطرات خوش و نا خوش خود را بازگو مي كند و در انتها به يك قهرمان تبديل مي شود و ما با او همذات پنداري مي كنيم. و بدين ترتيب سرنوشت او براي ما مهم مي شود. از اينكه پيروز مي شود، خوشحال مي شويم و اين يعني موفقيت در پردازش يك شخصيت (هرچند عمقي ندارد). شخصيتي كه در برابر نا ملايمتها مي ايستد تا اعضاي خانواده (باند مافيايي) از هم پاشيده نشوند. فيلم تا به انتها شكل گزارش گونه و مستند وار خود را حفظ مي كند و ثابت بودن دوربين و استفاده ناچيز از موسيقي در خدمت فيلم قرار مي گيرد.
فيلم در واقع به يك دسته از قوانين دولت ايالات متحده طعنه مي زند (قانون ريكو براي كارگردان دستمايه جالبي به نظر مي رسيده و از آن خوب استفاده كرده است). همچنين نيم نگاهي به نژاد پرستي و اعمال خشونت و ديد منفي به خارجي هاي مقيم آمريكا دارد. «سيدني لومت» را با فيلمهاي بعد از ظهر سگي و مترسك مي شناسيم. او فيلمهايش را با نگاهي تلخ به شرايط اجتماعي مي سازد كه در انتها با نا اميدي همراه است، اما در اين فيلم در انتها پيروزي شخصيت اول را مي بينيم. اما براي من يك نكته غير قابل درك است؛ اينكه چرا هيأت منصفه، رأي به بي گناهي آنان مي دهد. اگر داستان فيلم، واقعي نبود اين مسأله به راحتي نمي توانست مورد قبول قرار گيرد. اما اين يك داستان واقعي است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:1  توسط ساسان امیرکلالی  | 

این نگاه غمخوارانه را از کجا آوردی؟

(( دنیا زشتی کم ندارد. زشتیهای دنیا بیشتر می شد اگر آدمی دیده بر آن بسته بود.)) *

 

قبل از هر چیز می خواهم به کیانوش عیاری خسته نباشید بگویم. بابت سریال روزگار قریبش. آقای عیاری سریالی که شما ساختید زیبا بود. ساده و روان بود. و برای این ساده به نظر آمدنش تلاش فراوانی شده بود. کوشش شده بود که همان چیزی که در واقعیت گذشته ( واقعیت از دید فیلمساز) با همه جزئیاتش به تصویر کشیده شود. یادم می آید که قبل از پخش سریال به تلویزیون آمدید و گفتید برای ضبط هر پلان جهنمی سر صحنه ایجاد می شود و بعد از برداشت های بسیار، آن زایمان هنری که باید اتفاق می افتد. آن زمان حرف شما را جاه طلبانه می دانستم اما بعد دیدم آنچه که گفتید حقیقت داشت. دیدم که آن آتش جهنم سر صحنه تان به خود اثر سرایت کرده و می سوزد و می سوزاند. آن همه وسواس شما را در پرداخت و اجرای دقیق جزئیات ( که کم کم داشتیم فراموش می کردیم باید آنها را در یک اثر هنری رعایت کرد )، آن نگاه غمخوارانه شما نسبت به وضع معیشتی و فرهنگی مردم، و تلاش شما برای ارائه تصویری واقع بینانه و غیر کلیشه ای از یک چهره ی ملی ( که می توان آن را طراحی یک الگو برای همه فضایل انسانی از قبیل تعهد، وجدان کاری، میهن پرستی و مردم دوستی نیز قلمداد کرد ) را دیدیم و آن را ارج می نهیم. دیدیم که می شود بدون خرج تراشیدن های میلیاردی و بدون طرح ادعاهای ریاکارانه، اخلاق را در جامعه ترویج داد بی آنکه تصویری حال به هم زن از اخلاقیات را به مخاطب عرضه کرد. دیدیم که دوربینتان را به محله های فقیر نشین شهر بردید. جایی که حتی بوی آن جا را هم نمی توان تحمل کرد. جایی که بچه های آنجا به خاطر یک مداد روی هم چاقو می کشند. شما با دوربینتان به ما نشان دادید که چگونه در طول تاریخ این مرز و بوم با ترویج علم و فرهنگ مبارزه هایی می شده، نشانمان دادید که عده ای از فرزندان این خاک به دلیل نداشتن پول اندکی جهت خرید دارو تلف می شده اند. و یا رنج بی پایانی که از پس مرگ یک کودک بر شانه ی کسی سنگینی می کند.

آقای عیاری این نگاه غمخوارانه ات را از کجا آوردی؟ این هم دلی و غمحواری که ترحم در آن جایی ندارد. در سریال قبلی شما نیز این عشق به مردم در آن موج می زد هر چند که همه ی قسمتهای آن را ندیدیم.

 در مواجهه با اثر شما می توان سوالی را مطرح کرد که آیا این دکتر قریب است که از صافی ذهن کیانوش عیاری عبور کرده یا اینکه این عیاریست که از دریچه نگاه دکتر قریب دارد به زندگی و مردمانش نگاه می کند؟ یا به عبارتی کدامیک از این دو بر دیگری تاثیر گذاشته اند؟

و در جواب باید گفت: مهم اینست که هر دو توانسته اند دغدغه های مشترکشان را پیدا کنند و با یک زاویه دید منسجم و هماهنگ به قضایا نگاه کنند.

 

* بخشی از نریشن ابتدایی فیلم این خانه سیاه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:55  توسط ساسان امیرکلالی  | 

   نیم نگاهی به فیلم تمام عیار به بهانه پخش آن از سینما یک

   فیلم با صحنه هایی از چگونگی ساخت الماس آغاز می شود و درست از همین آغاز فیلم است که بوی جنایت به مشام مخاطب می رسد. چرا که هر جا اسمی از الماس به میان بیاید جنایت را نیز با خود یدک می کشد. در واقع مایکل رادفورد این کلید را از همان آغاز در اختیار تماشاگرش قرار می دهد. اما از آن پس روایت فیلم دچار پراکنده گویی می شود و تماشاگری که در ابتدا شاهد ساخت الماس است با صحبتهای دو نفر راجع به جامعه مردسالاری دهه 60؛ احساس می کند فیلم قرار است به مبارزه ی یک زن در برابر خوی مردسالاری جامعه اش برای اثبات خود باشد. و هنوز این فکر در ذهن تماشاگر است که دوباره قصه به همان ایده ی اولیه یا همان جنایت می پردازد. شاید مطرح کردن قضیه ی جامعه ی مردسالار و زن مبارز برای اینست که انگیزه ی لازم زن را برای دزدی توجیه کند چرا که تماشاگر چیزی از آن همه تعاریف اولیه را در وجود او نمی بیند. در واقع فیلم ماجرای انتقام گیری مرد مسنی است از رئیس یک شرکت بزرگ بیمه ( که اتفاقا شرکت الماس را هم بیمه کرده ). این شرکت زمانی که همسر آن مرد مسن در بستربیماری بوده از تقبل هزینه های بستری شدن او سر باز زده و موجبات مرگ همسرش را فراهم آورده. پیرمرد باهوشی که نقشه ی دزدی بزرگی را طرح ریزی می کند. اما ای کاش کارگردان فیلم ذره ای از هوش همان پیرمرد را در اجرای فیلمش به کار می بست تا اینهمه نقاط لنگ در جای جای فیلم وجود نمی داشت. از جمله نقاط لنگ می توان به سکانس دزدی اشاره کرد. در اتاق کنترل که اول از همه آن ایراد غیرقابل باوری که در دوربین ها وجود دارد ( یادتان باشد که با یکی از بزرگترین شرکتهای تولید الماس سر و کار دارید ) و بعد آن مردی که آنقدر سرش به خوردن گرم می شود که یادش می رود نگاهی به مانیتور بیندازد. با همه اینها فیلمی بود که توانست تعلیق و همراهی تماشاگرش را تا به انتها حفظ کند. هر چند که بهتر از این ها نیز می توانست باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:28  توسط ساسان امیرکلالی  | 

خب مدتی میشه که پستی ننوشتم و علتش هم اینه که از موقعی که تدریس ما سر کلاسها شروع شده یه خورده سرم شلوغ شده و کمتر وقت می کنم به علائق اصلی خودم بپردازم. اما میام و با دست پر میام. میخوام یک نقدی بنویسم درباره ی اوضاع نا بسامان نقد فیلم در ایران که احساس می کنم این حوزه وارد یک باتلاقی شده که بیرون اومدن از آن سخت شده. فعلا این مطلب بعدی که نیم نگاهی به فیلم تمام عیار که هفته ی قبل از سینما یک پخش شده بود رو داشته باشین تا بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:24  توسط ساسان امیرکلالی  |