تبليغاتX
وب نوشته های ساسان امیرکلالی
Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..

 Sometimes you love it
Sometimes you don't
Sometimes you need it then you don't and you let go..

Sometimes we rush it
Sometimes we fall
It doesn't matter baby we can take it real slow..

Coz the way that we touch is something that we can't deny
And the way that you move oh it makes me feel alive
Come on

Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..
You try to hide it
I know you do
When are you ready? Need up come and get to

You move me closer
I feel you breathe
It's like the rose disappears when you around me oh

Coz the way that we touch is something that we can't deny oh yeah
And the way that you move oh you make me feel alive so
come on

Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..

Say you want, say you need
I can do by your face know the way it turns me on

I say you want, I say you need
I will do all your things I would never do you wrong

Coz the way that we love is something that we can't fight oh yeah
I just getting up oh you make me feel alive so come on

Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..
Say you want say you need
Ring my bell, ring my bells..
Ring my bell, ring my bells..
say you want say you need
Ring my bell, ring my bells.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:27  توسط ساسان امیرکلالی  | 

آرمین عزیز یک نظر خصوصی فرستاده بود. اما من هر کاری می کنم نظرش رو نمی تونم تو قسمت نظرات جا بدم. واسه همین جوابیه رو اینجا میزارم.


ساسان: آرمین جان تو دیگه چرا؟ نمی خواستم توضیحی واسه مطلبی که نوشتم بدم. اما گویا نوشته من سوء تفاهمات زیادی برانگیخته. راستش انتظارم از خیلی ها بیشتر از این بود. چرا هیچ کس متوجه اعتراض خاموشی که در مطلب من وجود داشت نشد؟ یعنی تا این حد کلام من ابهام آمیزه؟ پس خاک بر سرم. من سینما رو اینطوری نمی بینم عزیز. شاید جدی نگرفته باشمش. شاید بلد نباشم هنوز بدونم سینما چیه. اما می دونم چیزی که بنام اخراجیها پخش شد و ما دیدیم فیلم نبود. مطلب من به هیچ وجه در مدح اخراجیها نیست. در دفاع از اون نیست. در ضد اون هم نیست. نه اینکه نظرم باهاش مساعد باشه. نه. مطلب من به یک سری موارد دیگه اشاره داشت. به موج رسانه ای که برای این فیلم بپا شده بود. همه ده نمکی رو لمپن می بینند و فیلمش رو در جهت تزریق فرهنگ لمپنی. اما خودشون لمپن تر از هر ده نمکی ای هستند. من به آدمایی توپیدم که توپیدنشون به ده نمکی حاکی از احساس وظیفه در برابر سینما نیست. دیدی توی این شهربازی ها یک عروسک آهنی ای هست که هر چه محکم تر بهش ضربه بزنی بیشتر جایزه می گیری؟ قضیه این آدمها هم همینه. من به این ریاکاری های پنهان اعتراض کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:25  توسط ساسان امیرکلالی  | 

مطلبی که در مورد اخراجیها نوشته بودم رو واسه امیرقادری فرستادم و اونم مطلبم رو روی سایت قرار داد. این هم لینکش.

 http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-650.html

اما جالب اینجاست که دوستانی که مطلبم رو خوندند زیر اون مطلب کامنتهایی گذاشتند که گویا متوجه حرفهای من نشده اند. یکی ما را به گرفتن ژست جدیدی از روشنفکری و دیگری به گرفتن رشوه متهم کرد. توضیحی برای این عزیزان ندارم فقط این را می گویم که برداشت آنها از مطلبم فرسنگها با چیزی که در آن جاریست فاصله دارد. و البته هرچی هست داخل خود مطلب قرار دارد. پس نیازی به توضیح نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:5  توسط ساسان امیرکلالی  | 

اخراجیها فیلم مظلومیست. عوامل آن هم با همه ی دبدبه و کبکبه خود مظلومند. به این نگاه نکنید که فروش میلیاردی کرده، به این نگاه نکنید که پشتوانه های سنگین و رنگینی دارد، یا تلویزیون برایش سنگ تمام گذاشته. به این بنگرید که این همه روزنامه و مجله و منتقد و شاعر و نویسنده و ... به فیلم و سازندگانش فحش می دهند و از فیلم بد می گویند، آن را سخیف می نامند، آن را در جهت تزریق فرهنگ لمپنی می دانند و در عین حال با همین حرفها و نوشته ها در مورد فیلم، چند صباحی نام خود را مطرح می کنند و از بغل آن نانی بدست می آورند. کمی به نوشته ها دقت کنید. همه از فیلم بد می گویند و آن را دارای ضعفهای فراوان ساختاری در فیلمنامه و ... می دانند اما به هیچ کدام از این ضعفهای ساختاری موجود در فیلمنامه نمی پردازند. به هر حال فضایی است که در آن اگر کسی میزان فحشها و ناسزاهایش بیشتر باشد خریدار بیشتری دارد. البته این را هم بیان کنم که با این صحبتها خدایی نکرده مرا در زمره ی طرفداران فیلم ندانید. ناراحتی من از اینست که سفره ای پهن شده و هرکسی به سهم خود لقمه ای از این سفره نوش جان می کند اما در عوض به صاحب سفره فحش و ناسزا می دهند. اینکه رسم جوانمردی نیست. نمک خوردن و نمکدان شکستن؟ در این بحبوحه افرادی هم پیدا می شوند که درصدد آن هستند که دلایل جامعه شناسی استقبال تماشاگران را بیان نمایند. کمی دقت کنید به این نوشته ها. جمله ی مشترکی که در همه یافت می شود اینست: ((بایستی دلایل این استقبال مشخص شود.)) تردید دارم آنهایی که فیلم را سخیف و فاقد ارزش می نامند خود در هنگام تماشای فیلم نخندیده باشند اما برای اینکه حرفشان خریداری داشته باشد در پشت این لذت از تماشای فیلم نقاب شخصی را بر چهره می زنند که دلواپس سینمای ایران است و شب تا به صبح خوابهای آشفته ای در باب نابودی این سینما می بیند و احساس مسولیتی در برابر این سینما می کند.

اخراجیها فیلمی بود که مردم را به سینما کشاند. همین. هنرش هم همین است. قرار نبوده فیلمی آکنده از لحظات ناب هنری باشد. در مملکتی که هر کس نان زمانه اش را می خورد ( از منتقد فیلم گرفته تا سیاست مدار ) چرا نباید یک فیلم این کار را انجام دهد. شما نیز نان زمانه را بخورید هیچ اشکالی بر این وارد نیست اما حرمت صاحب سفره را داشته باشید. حتی اگر صاحب سفره خود در زمانه ای بی حرمتی کرده باشد. به هر حال همه مثل هم هستیم و تفاوتی با هم نداریم. همه ما همان به قول خود شما لمپن هایی هستیم که فیلم اخراجیها برایمان به تصویر کشیده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:36  توسط ساسان امیرکلالی  | 

عجب دنیایی داریم ما. اگه قرار بود من این دنیا رو بسازم مسلما اینطوری نمی ساختمش. راستش به نظرم ایراد زیاد داره. دنیا که میگم منظور همه ی چیزهایی است که در این دنیا وجود دارد. از سیارات و ستاره ها بگیر تا آدم ها و احساساتسان. الان هم در نظر دارم بیشتر در مورد همین بخش از دنیا یعنی احساسات مربوط به آدمها بپردازم ( کلا مدتیست احساساتم فوران کرده ). همونطور که در زیر اون عکس سرشار از ابهام خودم می بینید نوشتم که سرباز معلم هستم. و امسال سال اول رو تقریبا دارم پشت سر میگذارم. روزها و ماههای اول که سرکلاس می رفتم مدام از خدا می خواستم که هرچه زودتر این روزها به پایان برسد. این کابوس سروکله زدن با دانش آموز. اوایل آنقدر اذیت می شدم که گاهی در خواب ( کلا در خواب حرف می زنم و اطرافیان صدایم را می شنوند ) با صدای بلند بچه ها را ساکت می کردم. اما حالا که سال تحصیلی رو به پایان است، هر چه به انتها نزدیکتر می شوم، احساس می کنم به نوعی به شاگردهام وابسته شدم. حتی آنهایی که می خواستم سر به تنشان نباشد. همانهایی که سر کلاس سوت می زدند و من تمام اصول ابداعی و غیر ابداعی رو به کار می گرفتم تا از این کار دست بکشند. همانهایی که مجبورم می کردند تنبیهشان کنم.

واقعا این چگونه دنیایی است که تا بدین حد احساسات آدمی در آن تغییر می کند؟ از این دست خاطرات کم نداشتم. و مطمئنم که شما هم کم نداشتید. این پست رو برای این نوشتم که اگر کسی از این طرفها رد شد و حوصله اش را داشت نمونه ای از این احساسات زودگذر خود را برایمان بنویسد. منتظرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:28  توسط ساسان امیرکلالی  | 

ابایی ندارم از اینکه آن جمله ی معروف را به این صورت تغییر دهم (( سینما افیون ملتهاست )). البته جهت گیری من نسبت به سینما با ذکر این جمله از نوع جهت گیری های مبتنی بر وجود تئوری توطئه در پس هر فیلم نیست.( که سردمدار این نوع جهت گیری ها نادر طالب زاده است و البته من منکر این نظرات هم نیستم ). بلکه سعی می کنم خود و احساس خود را در ارتباط با سینما و فیلم رها کرده و در زمان تماشای یک فیلم خود را غرق شده در اثر ببینم تا اینکه از دید شخصی به فیلم بنگرم که در پی کشف توطئه های پنهان و آشکار آن است. 
بله سینما افیون ملتهاست. چون به انسان فرصت می دهد تا برای لحظاتی فارغ از همه دردها و رنجها،جنگها، آسیبها، مشکلات،  و گرفتاریهای روزمره، خود را در یک دنیای خیالی فرض کند و به ذهن و روانش در طول تماشای فیلم ( و حتی مدتی بعد از آن ) استراحت بدهد. کمبودهای عاطفی، اجتماعی و اقتصادی خود را در زندگی فردی و اجتماعی خود فراموش کند و برای لحظاتی قدرتمندترین و معروفترین آدم روی کره ی خاکی شود. سینما به انسانها اجازه می دهد تا اگر عشقی را تجربه نکرده اند و یا اگر عشقی ناکام و تلخ را از سر گذرانده اند، آن رابطه ی ایده آل خود را بر پرده ی سینما ببینند و خود را با شخصیت اول فیلم همگام و تجربه ای سرخوشانه را برای خود رقم بزنند تا برای رویارویی مجدد با دنیای خشن اطراف خود کمی تجدید قوا نمایند. سینما به انسان اجازه می دهد تا اگر مشکلات و رنجهای غیر قابل حلی را از سر می گذرانند، شاهد زندگی فردی قدرتمند باشند که در نهایت بر همه مشکلات خود غلبه می کند و با محبوب خود زندگی روبراهی را ادامه می دهد. یعنی همان چیزی که خود به آن نیاز دارد و کمبودش را احساس می کند. و به این صورت خود را تخلیه کند. سینما به تماشاگرش این فرصت ارزشمند را می دهد تا اگر از جریانی و اتفاقی سرخورده شده برای لحظاتی هرچند کوتاه عصیان کند و بر هنجارها و ناهنجاریهای ریز و درشت و البته صاحبان قدرت بتازد، آنها را ترور کند و در پایان شاهد مرگ شکوهمند خود در قامت یک اسطوره یا مصلح اجتماعی  بر پرده ی سینما باشد. حال بی انصافی نیست که این افیون از انسانها ستانده شود و آنها را به توطئه ها و اهداف شوم صهیونیزم و شرق و غرب و فلان و فلان در پس آن تجربه سرخوشانه آگاه کنیم؟ که چه بشود؟ که تاریکی و ظلمت دنیایی را برای انسانها روشن کنیم که با روشن کردن آن بیشتر و بیشتر تاریک می شود؟
نه! یک نه بزرگ به این خودآگاهی.
بیشتر مایلم خود را با کلانتر ویل فیلم ماجرای نیمروز همگام کنم که نشان فدرال را از سینه می کند و به زمین می اندازد و با محبوبش زندگی جدیدی آغاز می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:11  توسط ساسان امیرکلالی  |