سابرینا SABRINA
همفری بوگارت _ آدری هپبورن _ ویلیام هولدن
کارگردان : بیلی وایلدر
سال ساخت : 1954

خلاصه: سابرینا (آدری هپبورن ) دختر راننده ی اتومبیل هنری لارابی ثروتمند است. هنری دو پسر به نامهای دیوید ( ولیام هولدن ) و لاینٍس ( همفری بوگارت ) دارد. دیوید پسر خوشگذرانی است که تا بحال 3 بار ازدواج کرده و در آستانه ی ازدواج چهارمش عاشق سابرینایی می شود که مدتها عاشق او بوده. لاینس بر عکس دیوید مردی است خشک و عاری از احساس که به تنها چیزی که فکر می کند پول و کار و تولید محصولات جدید است. تا جایی که برادرش را مجبور می کند با دختر مردی کارخانه دار ازدواج کند تا راه پیشرفتهای بعدی هموار گردد. اما با دیدن سابرینا و آشنا شدن با او احساسات خفته اش بیدار می شود و به او وابستگی عاطفی پیدا می کند. این عشق سرچشمه ی تحولاتی در او می شود. دیگر لاینس سابق نیست. و حاضر می شود از پیشنهادش مبنی بر ازدواج تجاری برادرش دست بکشد. و ...
نگاه اول _ فیلمی با یک داستان ساده و روان و وجود یک مثلث عشقی از کارگردانی که در فیلمهایش اصالت را به عشق داده و هیچگاه از موضعش عدول نکرد. داستانی از دل آدمها و جامعه ی غرق در مدرنیته و کار و کوشش. آدمهایی که از فرط کار فراوان عشق و نیروی آن را به فراموشی سپرده اند و همه عناصر زندگی را ( از جمله خود عشق ) در چارچوب قراردادهای تجاری می بینند که یک طرف قرارداد هرگاه که خواست می تواند معامله را فسخ کند و به دنبال یک قرارداد جدید برود. چیزی مثل همان مواردی که چارلی چاپلین در عصر جدید به تصویر کشید. و نیروی نجات دهنده ی این آدمهای مسخ شده تنها و تنها عشق است. و البته جنس زن که در این فیلم آدری هپبورن نماینده ی تمام و کمالیست برای این جنس. کسی که قادر است لاینس مرد همیشه مشغول کار را از پای درآورد و لباس تجارت از تنش بیرون و جامه ی عشق را به او هدیه دهد. تا بتواند خودش را در این جامه پیدا کند. آدمی که حتی در مراسم نامزدی برادرش دست از تجارت برنمی دارد و حتی برای این هدفش حاضر است عشق را بخرد و به دیگران هدیه کند، هر چه بیشتر به سابرینا نزدیک می شود، هر چه ببشتر به ندای قلبش گوش می دهد ، بیشتر از آن ظاهر بی احساسش فاصله می گیرد تا جایی که وقتی سابرینا را از دست رفته می بیند اشک در چشمانش حلقه می زند.

نگاه دوم _ فیلم سابرینا و فیلمهایی از این دست برای جامعه ی ایرانی را به شدت خطرناک و ویران کننده می دانم. البته منظور از این حرف این نیست که پیرو نادر طالب زاده و تئوری توطئه ی ایشان در پس هر فیلمی از هالیوود باشم. اتفاقا برعکس و به قول سابرینای فیلم "من دنیا رو از پشت شیشه ای که به رنگ رز دراومده نگاه می کنم".
وقتی مخاطبین عموما احساساتی ایرانی با فیلم ارتباط برقرار می کنند، مفهوم دریافتی از فیلم را به همه ی ابعاد زندگی خود تعمیم می دهند. اما آن مفهومی که از این فیلم درمی یابند چیست؟ احتمالا اینست که دست از کار و تلاش و کوشش بکشیم و به عشق بپردازیم تا هویت انسانی خود را در زیر چرخهای صنعت خورد نکنیم. به این نمی نگرند که این فیلم در زمانه و جامعه ای ساخته شده که مردمش روزی 16 ساعت کار می کردند و زندگی را در خدمت صنعت می دیدند نه صنعت را در خدمت زندگی. نه جامعه ی ما که 12 ساعت از روز را در خواب است و تازه وقتی از خواب بیدار می شود به دنبال رفع خستگی های روحی خود است و چند ساعتی را نیز به آن اختصاص داده و در نهایت زمانی را هم که به کارمی پردازد زمان مفیدی نیست چرا که حداکثر توانش را به کار می گیرد تا آن کاری که باید انجام دهد را پشت گوش بیندازد. حال برای این جامعه با این خصوصیات اگر چنین فیلمی نشان داده شود به گسترش ابعاد فاجعه کمک شایانی می کند.
جک نیکلسون در فیلم DEPARTED می گوید:
(( من نمیخوام محصول دنیای اطرافم باشم. میخوام دنیای اطرافم محصول من باشه.))
احتمالا شمار زیادی از ما چنین شعاری در زندگیمان سر میدهیم. اما وقتی پای عمل به این شعار میرسد، دلبستگی هایمان به چیزهایی که دوستشان داریم و به آنها خو گرفته ایم این اجازه را از ما سلب می کند و دوباره پرت میشویم به زندگی روزمره ای که دل خوشی ازش نداریم اما آن را بهتر از قدم گذاشتن در دنیای جدیدی که هنوز ساز و کارش را بلد نیستیم می دانیم و خلاصه که اهل ریسک کردن نیستیم. حاضریم همان روزمرگی خود را نشخوار کنیم و مدام غر بزنیم که این چگونه زندگی ای است اما چیزی را عوض نکنیم. و بزنگاههای زندگیمان را که فرصتی برای رهایی از بندهای روحی است از دست می دهیم. و جالب اینست که باز همان شعار بالا را نیز سر میدهیم.
برای عمل به این شعار لازم است مانند چریکی با تمام چیزهایی که ما را از رسیدن به خواسته هایمان باز میدارد مبارزه کنیم. و دیگر انتظار آرامش را نداشته باشیم. چون یک چریک زندگی اش را نیز در پای رسیدن به هدفش خواهد داد. و اصالت را در تلاشی میداند که برای هدفش صرف کرده.
باید تکلیف خودمان را روشن کنیم. اگر نمیخواهیم زندگیمان را در دهانه آتشفشان بنا کنیم اشکالی ندارد اما دیگر نباید توقع برخورداری از چشم انداز زیبایی از طبیعت وزندگی را داشته باشیم.
پی نوشت: قول میدم مطلب بعدیم درمورد سینما باشه.
خب من از مشهد برگشتم و بنا بر قولی که به طرفداران میلیونی وبلاگم داده بودم این پست را به انتخابات ریاست جمهوری اختصاص می دهم. قرار بود در این پست دلایل طرفداری خودم را نسبت به یکی از کاندیداها اعلام کنم اما مطلبی خواندم از محمد قوچانی در این باب ( سایت تریبون ). راستش را بخواهید تمام آنچه که مربوط می شد به اینکه چرا فلان کاندیدا را انتخاب کردم در این مطلب بود. پس گفتم بهتر است همین مطلب را اینجا قرار دهم که صرفه جویی شود در وقت. فقط از شما می خواهم که خیلی به این بحث دامن نزنید. چون موضوع مورد علاقه ی من نیست. فقط در این حد که موضع خودم را مشخص کنم. حتی از همین الان به جناب میرحسین موسوی و طرفدارانشان بابت پیروزی در انتخابات تبریک می گویم. پس بیخیال بحث و قانع کردن من شوید.
پیغام سروش/محمد قوچانی
از شگفتیهای عصر ماست که دکتر عبدالکریم سروش – استاد روشنفکری دینی که همچونسلفش دکتر علی شریعتی به نظریهپردازی اسلام منهای روحانیت متهم میشود – دو دوره پیاپی از ریاستجمهوری یک روحانی (حوزوی) حمایت میکند در حالی که در هر دو دوره انتخابات ریاستجمهوری نمایندگانی نزدیک به روشنفکری دینی (مصطفی معین در سال ۱۳۸۴ و میرحسین موسوی در سال ۱۳۸۸) در انتخابات حضور داشتند.
راز این شیخ و سروش چیست؟ آیا – چنان که برخی روشنفکران حامی شیخ را متهم میکنند – سروش پروندهای مفتوحه در محکمه دارد و شیخ برای سروش میانداری کرده و ریش سروش در گروی شیخ است؟ این حرف نهتنها درباره آن روشنفکران دروغ است که درباره سروش هم از اساس بر آب است؛ چه شاید شیخ و سروش حتی یکدیگر را ندیده باشند یا از راه دور سخنی نگفته باشند یا از جانب سروش، پیامی برای شیخ نرفته باشد.
آیا – چنان که درباره برخی تکنوکراتهای حامی شیخ معروف است – قرار است سروش، این قدرتمند بیمسند، پس از پیروزی احتمالی شیخ بر مسندی بنشیند و حتی حکم مشاورهای بگیرد؟ حاشا که سروش را اگر با شهریاری و حکمرانی نسبتی بود در دوره اوج انقلاب فرهنگی بر مقام وزارت مینشست و اگر با سیاستورزی تمام عیار میلی بود دردوره اوج اصلاح، پیشنهاد نامزدی پارلمان را میپذیرفت تا اگر ماکسیمگورکی انقلاب ایران نشد، اسلاوهاول اصلاحطلبان شود. اما سروش هرگز در رد کرسی قدرت تردیدی نکرد.
آیا – چنان که درباره برخی نویسندگان حامی شیخ معمول است - با لابیهای فشرده و مذاکرات گسترده و بیانیههای رادیکالیزه شیخ، سروش ترغیبشده که به او رای دهد؟ روشن است که چنین نیست بلکه اصلیترین حلقه یاران سروش در سفر اخیر او به ایران، دکتر را به عکس این گفتار و رفتار فرا خواندند و امروز با خواندن این دیدگاه سروش بعید نیست این مصاحبه را بایکوت کنند و بگویند همانگونه که مقلدان آیتالله بروجردی روز عاشورا خلاف همه سال از ایشان تقلید نمیکردند و آن یک روز کار خود را میکردند و به شیوه خویش عزاداری میکردند، مقلدان دکتر سروش هم روز انتخابات خلاف همه سال از استاد پیروی نمیکنند! این گمانهزمانی تقویت میشود که دریابیم نه یاران سروش رغبتی به لابی با شیخ داشتند و نه یاران شیخ فکر میکردند بتوانند نظر سروش را جلب کنند چنان که هم در سال ۸۴ و هم در سال ۸۸ از دیدگاه سروش ذوقزده شدند.
آیا دیدگاه دینشناسی سروش با دیدگاه دینداری شیخ هم جهت است؟ بدیهی است که چنین نیست و اگرچه کار اصلی شیخ سیاستورزی است و کار اصلح سروش نظریهپردازی اما حتی در چارچوب دو نگاه دیندارانه فاصله میان سروش و شیخ روشن است.
پس راز این شیخ و سروش چیست؟ که نه از سر وامداری است، نه حکمرانی، نه رایزنی و نه حتی همزبانی…
پاسخ را باید در این جمله سروش در مصاحبه اخیرش جست. آنجا که میگوید: «به صراحت برای شما بگویم. اینکه کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاست ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد را نمیپسندم. باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.»
جان پیغام سروش همین جاست. نظریهای که او نه امروز که یک دهه پیش – حتی پیشتر قبل از دوم خرداد ۷۶– در مصاحبهای طولانی و خواندنی با اکبر گنجی از آن دفاع کرد و مرز میان کار روشنفکری و کار سیاسی را روشن کرد و این اتفاقا همان کاری است که یاران سروش انجام نمیدهند و یاران شیخ در پی آن هستند.
یاران سروش – و بهتر بگوییم؛ شاگردان سروش – که در یکی، دو حزب سیاسی اصلاحطلب حضوری موثر دارند پیروزی دومخرداد را پیروزی روشنفکری دینی میدانستند اما تصور آنان از روشنفکری دینی در نمادی بهنام سیدمحمد خاتمی تلخیص میشد که استاد سخن بود و با قامت رعنا و سخنان شیوا دل از جمعیت میربود. برای روشنفکری که در مسند قدرت قرار میگیرد بیش از عمل، نظر مهم است. مهم نیست که چه تعداد روزنامه بسته میشود مهم این است که رئیسجمهور با بستن روزنامهها مخالف است. مهم نیست که چه تعداد استاد از تدریس محروم میشوند مهم این است که رئیسجمهور با منع تدریس اساتید مخالف است. مهم نیست که چند روشنفکر کشته میشوند مهم این است که رئیسجمهور با قتل روشنفکران مخالف است. مهم نیست که چند دانشجو ستارهدار میشوند. مهم این است که رئیسجمهور با ستارهدار شدن دانشجویان مخالف است. مهم نیست که چند کتاب سانسور میشود مهم این است که رئیسجمهور با سانسور مخالف است. نهایت کاری که چنین رئیسجمهور روشنفکری انجام میدهد انتشار چند بیانیه و تشکیل چند کمیته برای ثبت در تاریخ است تا آیندگان اسطوره خود را بستایند. رئیسجمهوری با این کمالات البته نمیتواند لابی هم کند چرا که لابی کار مردمان لابیباز است و دون شأن روشنفکران. این رئیسجمهور البته اهل شوریدن و برآشفتن و استعفا هم نیست چراکه رادیکالیسم آیین چریکهاست نه روشنفکران که اهل بغض و گریه فروخفته و دلشکسته و ناینی و پیاله می هستند.
همینطرز تفکر بود که عصر اصلاحطلبی «دینی» را به عصر ناکامی تبدیل کرد. سخنی از کامرواییهای این عصر نیست که نادیده گرفتن آنها (بهار کتاب و مطبوعات و انتخابات و شوراها و دیپلماسی و عسلویه و حساب ذخیره ارزی و…) عین جفاست. اما این مفهوم اصلاحطلبی بود در نزاع ناشی از عدم تمایز روشنفکری و سیاستورزی که از بین رفت و به قدرتطلبی تبدیل شد. ما قبل از دوم خرداد میخواستیم در انتخابات پیروز شویم تا کاری کنیم اما پس از دوم خرداد همواره سعی میکردیم کاری کنیم تا پیروز شویم. تا قبل از دوم خرداد قرار بود با مشارکت سیدمحمد خاتمی در انتخابات و کسب حداقل آرا نهادهای مدنی و حزبی ایجاد و جامعه مدنی و سیاسی را تقویت کنیم پس از آن پیروزی نامنتظره، دولت دایه بلکه ولی جامعه مدنی شد و با پول نفت جامعه مدنی را هم نفتی کردیم و NGO ها را به GO ها تبدیل کردیم. جنبش دانشجویی را به وزارت کشور صادر کردیم و روشنفکران را بر مسند نشاندیم که نه سیاستورزی میکردند و نه روشنگری.
NGO ها را به GO ها تبدیل کردیم. جنبش دانشجویی را به وزارت کشور صادر کردیم و روشنفکران را بر مسند نشاندیم که نه سیاستورزی میکردند و نه روشنگری.
اما آیا شیخ را امروزه جانشین همه بحرانهای گذشته باید بدانیم؟ حاشا که هرگز چنین نیست و چنین نمیگوییم. نه شیخ و نه حامیان شیخ ادعای روشنفکری ندارند و این اتفاقا نقطه قوت کروبی است همانجا که دیگران آن را به نقطه ضعف او تعبیر میکنند و عجبا که کیهان و قربانیان اصلاحطلبش هر دو در این باور مشترکند. اما مزایای عدم روشنفکری شیخ چیست؟
اول – کروبی خود را عالم دهر نمیداند. ادعای گفتمان ندارد. حرفهای قلمبه نمیزند. واژههای سلمبه به کار نمیبرد. به همین علت اهل مشورت است. پیرو کار جمعی است. با تیم کار میکند تیمی که خود پر از نامزدهای در معرض ریاستجمهوری است. به همین علت کروبی با آدمهای کوتاهقدتر از خودش کار نمیکند. او ژنرال ژنرالهاست نه پاسبان پیادهنظام.
دوم – کروبی نمیخواهد مشکلات جهان را حل کند. نمیخواهد دین و دموکراسی را آشتی دهد. نمیخواهد با تمدنهای جهان گفتوگو کند. نمیخواهد رهبران جهان را به نور اسلام هدایت کند. نمیخواهد تجدد و سنت را آشتی دهد. نمیخواهد مانیفست اصلاحات را بنویسد. نمیخواهد بهشت روی زمین برپا کند. کروبی میخواهد کسی زندان نرود، روزنامهای بسته نشود، روشنفکری کشته نشود، دانشجویی ستارهدار نشود، خانوادهای از گرسنگی نمیرد، بیگانهای به ایران حمله نکند، خانه درویشی را نسوزانند و به دیندار یا کمتر دینداری تعرض نشود.
سوم – کروبی در باطن دشمن نظام و در ظاهر یار نظام نیست. او از همین نظام است. اسلام و انقلاب و امام و رهبری و جمهوری اسلامی و قانون اساسی را قبول دارد و اگر هم قصد اصلاح قانون اساسی را دارد برای حفظ همین نظام است. اما نظامی که کروبی قبول دارد براساس رای مردم شکل میگیرد نه با زور سرنیزه. کروبی با رهبری نیز صادقانه برخورد میکند. به همین علت نظام هم با شناخت کامل از کروبی به رایزنیهای او احترام میگذارد و با او وارد یک درک مقابل میشود. همین درک مقابل – و اگر روشنفکران دوست دارند، معامله – به کروبی امکان مذاکره میدهد که اساس سیاست است.
چهارم – کروبی اهل بلوف نیست. حرفی نمیزند که بدان باور ندارد یا در اجرای آن درمیماند. شاید کروبی نام لاتین خیلی از چیزها را نداند اما بنا به غریزه بشری و اخلاقی خود رسم آنها را میشناسد. نظریهپردازان نافرمانی مدنی هرگز جرات اجرای آن را نیافتند اما روزی که مهدی کروبی در اعتراض به بازداشت نماینده همدان در پارلمان از جای برخاست و گفت دیگر نمیتواند مجلس را اداره کند و صحن را ترک کرد و هنوز به خانه نرسیده و حسین لقمانیان چای اوین را نخورده بود، او را آزاد کردند، بر این کار جز نافرمانی مدنی واقعی چه میتوان نام نهاد؟
پنجم – کروبی برای خود ارزش شخصی قائل نیست. پیامبر متواضع است: درخت نزد او نیاید او نزد درخت میرود. برای لابی مرزی نمیشناسد. اصولش را فراموش نمیکند اما با هر کس که کار دستش باشد لابی میکند. مهم نیست که آن فرد تا چه اندازه شایسته میزی است که پشت آن نشسته، مهم آن است که قدرت او چه اندازه است. روشنفکر با آدمها و ارزشذاتی آنها سر و کار دارد اما سیاستمدار با میزها و قدرت عرضی آنها. از این رو کروبی با همه سابقه انقلابی و دینی و سیاسی کاملا میفهمد که وقتی رئیس مجلس نیست باید رئیس مجلس یا محکمه یا اداره وقت را همچون رئیس ببیند نه مرئوس نالایق سابق که شأن کروبی آن نباشد که نزد او شکایت برد.
ششم – کروبی برای تاریخ کار نمیکند برای همین امروز کار میکند. همین لحظه. جای او در کتابها نیست در سینههاست در خاطرهها. کروبی همانگونه که به حافظه خود بیش از همه کتابها اعتماد دارد به امروز بیش از فردا باور دارد.
***
همه آنچه در وصف کروبی آمد را شاید بتوان از زاویه دید نقد و نفی او هم دید. چنان که گروهی از اصلاحطلبان میبینند و اخیرا کیهانیان هم به ایشان پیوستهاند. میتوان گفت کروبی مردی کمدانش است که چون خود اهل تفکر نیست به تیم روی میآورد؛ میتوان گفت کروبی فردی آرمانگرا نیست و به حداقلها بسنده میکند و کرامت نهایی انسان را برآورده نمیکند؛ میتوان او را آدم نظام خواند که برای تثبیت حکومت چون سوپاپ اطمینان تلاش میکند؛ میتوان رفتارهای رادیکال و انقلابی او را نه ناشی از معرفت که برآمده از عواطف و غرایز دانست، میتوان او را فردی خواند که قدر خود یا یارانش را نمیداند و نیز کسی خواند که دورنگر نیست.
مهم صحت و سقم این قضاوتها نیست. حتی بدتر از آن میتوان به رسم کیهان گفت این حرفهای امروز کروبی برای دستیابی به قدرت است. فرض کنیم که از این حرفها گذر کنیم و حتی آنها را بپذیریم. فرض کنیم که همه دانش و تجربه و اخلاق کروبی را نادیده بگیریم. اما واقعیت این است که هر آنچه کروبی انجام میدهد نزدیکترین تعریف در زمان ما به مفهوم واقعی سیاست است. سیاستمدار کسی است که دقیقا همین مختصات را داشته باشد. ما در انتخابات مرد سال یا فیلسوف قرن شرکت نمیکنیم. ما میخواهیم رئیسجمهور انتخاب کنیم. رئیسجمهوری که بتواند در این دوره گذر اصلاحاتی عینی و عملی را اجرا کند. همه کارهایی که معتقدیم کروبی از عهده آن بر نمیآید (مانند آشتی دین و دموکراسی و تجدد و سنت و اسلام و غرب و…) را کروبی حاضر است به دیگران بسپارد. از بام تا ثریا از آن روشنفکران، این خانه ویران از آن کروبی… و این همان پیغام سروش است و نه فقط پیغام سروش که پیام همه روشنفکرانی که امروز معتقدند کار به سخندانی نیست: «باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.»
پی نوشت: بروید یکی از آهنگهای قدیمی شادمهر عقیلی را گوش دهید.
* فردا میرم مشهد. پیش آلفردو. بعداز اینکه برگشتم یک پست اساسی در مورد انتخابات مینویسم که دیگه نه خودم رو ببینین و نه وبلاگم. سلام اوین.

در زندگی یک فرد علاقمند به فیلم، فیلمهای بسیاری وجود دارد که باید آنها را ببیند. بعضی از آنها را در حین تماشا و بعضی از آنها را اندکی پس از تماشا باید از یاد ببرد. اما بعضی فیلمها هستند که نمی توان بسادگی از آنها عبور کرد. یعنی نمی توانی به خودت بگی که خب این رو هم دیدیم و حالا بریم سراغ بعدی. نه. فیلمهایی هستند که با روح آدمی سروکار دارند. فیلمهایی که اصلا قرار نیست از یاد ببریمشان. فیلم صورت زخمی برایان دی پالما از این دسته فیلمهاست. فیلمی است که هر چه از تماشای آن می گذرد بیشتر از پیش برای شما تازه می شود. چون با خصوصیات انسانی انسان ازلی و ابدی سروکار دارد. نه با انسان معاصر و نه با انسان عصر حجر. واقعیت اینست که همه ی ما یک تونی مونتانای نهفته در درون خود داریم. مونتانایی که گول شعار فریبنده ی the world is yours را خورده و سعی دارد به این شعار جامه ی عمل بپوشاند. دوست دارد آنقدر پول در بیاورد که نداند آنها را چطوری خرج کند، دوست دارد قدرتی داشته باشد که کل جهان و موجودات در آن زیر نظر او باشند، دوست دارد زنی را همراه خود داشته باشد که زیباترین باشد. و مشکل همینجا آغاز می شود چرا که هدف تنها رسیدن به این نقطه است که همه ی اینها را داشته باشد و بعد وقتی به همه چیز رسید نمی داند که برای چه همه ی اینها را می خواسته. معمولا آدمها می گویند ما به دنبال پول هستیم تا به آرامش برسیم. به دنبال فردی هستیم که وقتی در کنارمان است احساس تنهایی نکنیم. اما اینها فقط ظاهر و نقابی هستند بر تمایلاتی که نمی توان هیچ مکانیسمی برای آن قائل شد. ما همه ی اینها را می خواهیم نه برای اینکه به چیز دیگری برسیم. آنها را می خواهیم چون نداریمشان. و وقتی که به همه ی خواسته ها دست پیدا کردیم سرگردانیم که اصلا برای چه چیزی آنها را می خواستیم. بگذارید با مثالی عینی تر قضیه را روشن کنم. شما تا زمانی که فرد مورد علاقه ی خود را بدست نیاوردی تمام هم و غمت اینست که به وصال برسی اما به محض اینکه به او می رسی می بینی که او چیزی نبوده که بدان احساس نیاز می کردی. در واقع سرپوشی بوده بر نیاز دیگری. از جمله خود حقیر بینی یا احساس ضعف یا حسادت.
می دانم که کمی پوچ گرایانه و بدبینانه است. اما واقعیتی است که باید با آن کنار بیائیم. و بیراه نیست که بگوییم فلسفه وجود دین و مذهب در گرو همین خواسته های نفسانی پیچیده آدمی هستند. در واقع آنها آمده اند تا این خواسته ها را کنترل کنند و در چهارچوبی که از حد فراتر نروند قرار گیرند.
و حالا که به این خودآگاهی دست پیدا کردیم مدام با خود می گوییم ما فلان چیز را برای چه می خواهیم؟ آیا تونی مونتانای درونمان به ما حکم کرده که باید برای رسیدن به آن تلاش کنیم؟ مشکل اصلی اکنون آغاز می شود. اینکه به این نتیجه برسیم که اصلا نباید به دنبال چیزی باشیم. چون خواسته ی تونی مونتانای درونمان است.
شاید بهتر باشد که همان تونی مونتانا باقی بمانیم تا از حرکت باز نایستیم.
پی نوشت۱) این روزها و در کوران جریانات و حوادث سیاسی کشور سوالی در ذهنم ریشه دوانده با این مضمون که: آدمها به دنبال سیاست می روند چون در عشق ناکام بودند؟ یا آدمها به سراغ عشق می روند تا سرپوشی باشد بر بن بستهای ایدئولوژیکی و خواسته های سیاسیشان؟
فکر کنم هردو خطرناک باشند. اصولا انسانها موجودات خطرناکی هستند. مواظبشان باشید.
۲) پست قبلی را اندکی پس از انتشارش حذف کردم. برای اینکه احساس کردم هنوز وقت مناسب آن پست فرا نرسیده. همین. وگرنه ما صابون اوین را به تنمان مالیدیم.
ساعت ۳ صبح است. خواب از من دوری می کند. از آن شبهاست امشب. گاهی وقتها لازمه آدم نخوابه و بجاش فکر کنه. فکر کنه که داره چه می کنه. فکر کنه که چه کرده. فکر کنه که چه می خواد بکنه. به ماهی هایی فکر کنه که حاضرن برای رسیدن به دریا و رودخانه ای که مایلند آنجا تخم ریزی کنند، مسیر طولانی ای را در خلاف جریان آب شنا کنند.
اما انگیزه ای که باعث شد این وقت ( صبح بگم یا شب ) بیام و اینجا پست جدید بنویسم، بخشی از خبر ۲۰:۳۰ امشب بود که مایلی کهن رو نشون می داد که به کمیته انضباطی رفته و با بغضی عجیب بر سر قاضی شریفی قریاد می زند و بعدش هم راضی نشد که با فیروز کریمی دست بدهد که بعدش بیاید و از او بد گوید و شکایت کند. خیلی راست و پوست کنده گفت که باهات دست نمی دم چون دلخورم و نمیخوام الان باهات دست بدم ولی بعد پشت سرت بشینم حرف بزنم. مایلی کهن را شاید به لحاظ خیلی از مسائل از جمله خط فکری اش قبول نداشته باشم. اما این دلیل نمی شود که از رفتارش تمجید نکنم. چرا؟ چون در جامعه ای که به ما یاد داده شده همه چشم را بر روی خیلی چیزها ببندیم یک نفر پیدا شده که خلاف جریان آب شنا کنه. چرا؟ چون این آدم هرچقدر هم که آدم گندی باشه همون کسیست که جسورانه در جام ملتهای آسیای ۹۶ یک مشت جوون رو وارد تیم ملی کرد که بعدش هر کدام از آنها ستاره ای شدند و به بزرگی رسیدند. و در جواب بایستی در ورزشگاههای ایران فحش خواهر و مادرش را بشنود. و یا زمانی که هنوز در سایپا بود در بازی با استقلال هدف پرتا ب سنگی از جانب طرفداری از استقلال شود و لحظاتی بیهوش بر روی زمین اقتد چون که آن طرفدار تحمل باخت را نداشت. بغض امشب مایلی کهن هرچه که بود نشان از سادگی آدمی داشت که دیگر تحمل بوی بد را در یک فضای مسموم ندارد و در یک حرکت عصیانگرایانه به دژ دشمن حمله می برد. البته این دلیل نمی شود که از ادبیات کثیف مد شده ی امروز که مایلی در بیانیه اش از آن استفاده کرده بود انتقاد نکنم.
حرکت مایلی رو می توان تا حدی به حرکت رابرت دونیروی فیلم راننده تاکسی شبیه دانست که وقتی نتوانست سناتور ولن تاین را بکشد رفت و به یک فاحشه خانه حمله کرد و افراد دست اندرکار آن را به سزای اعمالش رساند و دخترکی که نماد معصومیت در حال فنای جامعه بود را از دل آن بیرون کشید. شاید مقایسه ای عجیب باشد اما ما اینیم و مقتضیاتمان بیش از این را نمی پذیرد.

این روزها دوستی ( معلم ادبیات سابقم و همکار امروزم ) کتابی به من داده با عنوان اصلی " چرا درمانده ایم " و عنوان فرعی " جامعه شناسی خودمانی " اثر حسن نراقی. کتابی که دست من هست چاپ بیستم از این کتاب می باشد و گویا تا چاپ بیست و دو نیز پیش رفته. کتاب شاهکاری نیست اما توصیه می کنم بخوانیدش. قسمتی از آن را که البته داستانی در دل این کتاب به شمار می آید را به طور خلاصه اینجا می نویسم تا شما نیز از آن لذت ببرید. ( این دفعه خیلی کتابی صحبت کردم)
وقتی گالیله را برای استغفار کلیسا پسند به محاکمه می بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت دربهای بسته ... که استادشان، رهبر فکریشان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی داخل دادگاه سربلند و سرافراز ... و بگوید زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای تحمل کرده، سر به زیر از ابراز آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفار نامه برای همه آنچه که بر خلاف عقیده کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت... آنچه برای شاگردان و پیروانش مانده بود یاس و سرشکستگی ... از شاگردان یکی فریاد زد: (( بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد)) و در اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید: (( بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد.))
پی نوشت: این روزها روزنامه ی اعتماد ملی شده پاتوق دار و دسته م.ق و بروبچه های شهروند امروز. فارغ از هرگونه تفکری و گرایشی معتقدم م.ق بهترین روزنامه نگار کشور است. برای من که روزنامه ها را فقط با دیدن تیترهای آن سر می کردم و حوصله ی خواندن متن اصلی را نداشتم، تیترها و متون این روزنامه حکم طنابی را دارد که گیرم می اندازد و تا تمام متن را نخوانده رهایم نمی کند. نشانی سایتش را داخل پیوندها گذاشته ام.

هرجور که حساب می کنم می بینیم نمی توانم اتفاقاتی که در هفته ی انتهایی لیگ برتر افتاد را به اتفاقات طبیعی موجود در فوتبال نسبت دهم. شاید از بد بینی من باشد. اما دلایلی دارم که این بدبینی را توجیه می کند هرچند که دلایلم بیشتر به حدس و گمان شباهت دارد و اصلا در پی اثبات آنها نیز نیستم. اینکه ذوب آهن از فولاد ۴ گل بخورد و استقلال قهرمان شود. شاید اگر در یک برهه ی زمانی دیگری این اتفاق می افتاد باور پذیر می نمود اما در این برهه به هیچ وجه. کمی از اتفاقات هفته های اخیر را مرور می کنم. تیم ملی در رسیدن به جام جهانی نتیجه نمی گیرد. نمایندگان ایران در رقابتهای باشگاههای آسیا نتایج دلسرد کننده ای کسب می کنند. که در راس آن می توان به حذف تیم استقلال و شکست تحقیرآمیز پرسپولیس اشاره داشت. یعنی اینکه فوتبال ما در یک بحران به سر می برد. دلسردی به تماشاگران تزریق شده بود. فضای فوتبال کشور در گیر و دار تبانی ها و بداخلاقی های رسانه ای، در شوک کامل قرار داشت. البته تحلیل اتفاقات و رویدادها در این برهه ی زمانی بدون در نظر گرفتن انتخابات دهم مطمئنا تحلیل ناقصی خواهد بود. پس دست اندرکاران امر مجبور بودند به دنبال راهی برای خروج از این بحران باشند. حال اگر تیم استقلال که طرفداران زیادی دارد قهرمان نمی شد بر سردی این فضای یاس آلود و تعمیم آن به کل جامعه و در راس آن به انتخابات می افزود. و از طرفی قهرمانی ذوب آهن با خوش بینی تمام تنها دل ۴۰ تا ۵۰ هزار هوادار اصفهانی را بدست می آورد که در مقایسه با جامعه ی میلیونی طرفدار تیم پایتخت رقم ناچیز و بی اهمیتی به شمار می رود. پس در لیگی که ۱۶ تیم از ۱۸ تیم آن در دست وزارتخانه های دولت قرار دارد و تنها دو تیم به صورت خصوصی اداره می شود، اگر جام قهرمانی به وزارتخانه ای نرسد، راه دوری نرفته چرا که جام به اتاق بغلی خواهد رفت. مهم منافع ملی است که در گرو قهرمانی استقلال نهفته بود.
پی نوشت: اما جدای از همه ی اینها اعتقاد دارم مرد برنده ی هفته انتهایی لیگ کسی نبود جز خداداد عزیزی. اگر گفتید چرا؟
دقت کردین زندگی ها و شرایط موجود در زندگی ها تا چه حد شکننده اند؟ این که چقدر راحت یک زندگی به هم می خوره. یا اصلا یک زندگی چقدر راحت تموم میشه. مثلا کسی که یک زندگی آسوده و راحتی رو داره سپری می کنه و برای همین آسایش سالها تلاش کرده اگه بره فقط یک جمله به زنش بگه که یکی دیگه رو دوست داره دیگه اون زندگی زندگی نمیشه. یا مثلا فرض کنین پشت فرمون ماشین نشستین و داخل ماشین هم چند نفری هستن. دارین تو یک جاده دو طرفه رانندگی می کنین. می بینین یک ماشین سنگین داره از روبرو به شما نزدیک میشه. تا حالا با خودتون حساب کردین وقتی این ماشین داره از کنار شما رد میشه چقدر باهاتون فاصله داره؟ فاصله ی بین شما تا اون ماشین فاصله ی زنده بودن شما با مرگه. تا حالا با خودتون گفتین وقتی اون ماشین داره رد میشه فقط کافیه فرمون رو یه کم به سمت چپ متمایل کنین تا دیگه در این دنیا نباشین. تا آدمهایی رو که مسافرتون هستن رو به کشتن بدین. و بدبختی اینه که کسی به این همه مسیری که تا اونجا اومدین اهمیتی نمیده و فقط داره نتیجه ی تنها یک لحظه حواسپرتی یا شیطنت شما رو می بینه. حالا این رو به همه چیز این دنیا تعمیم بدین. واقعا به چی میشه اعتماد کرد؟ اصلا چرا باید اعتماد کرد؟ این همه آدمی که یک عمر دارن چوب یک لحظه رو می خورن. حالا این یک لحظه میخواد هرچی باشه. میخواد لذت باشه میخواد خریت باشه میخواد یک لحظه عدم کنترل احساسات باشه. همه چی. راستش من این دنیا رو با این ناپایداری دیوانه کننده اش نمی پسندم. نمونه اش همین یک هفته پیش وقتی سر کلاس بودم. و اصلا هم حالم خوب نبود. و نمی دونم چرا این دانش آموز های الاغ نمی تونن حال خوب رو از بد تشخیص بدن؟ اون روز اونقدر آستانه تحریکم پایین اومده بود که با کوچکترین بی انضباطی از سوی یکی از آنها که اتفاقا بچه پرهیکل و بلند قدی هم بود، از کوره در رفتم. وقتی بهش گفتم ساکت باشه و بشینه سر جاش و اونم به حرف نکرد؛ کتاب جانور شناسی که روی میزم بود رو به سمتش پرت کردم و درست خورد تو صورتش. اونوقت بود که از جا بلند شدم و یکی محکم زدم پس گردنش و با دستام چنان گرفتم و ازجا بلند کردمش که انگار گوسفند گرفتم و واقعا هم مثل یک گوسفند پرتش کردم به طرف در کلاس تا از کلاس بیرونش کنم. اما خورد به صندلی ای که صندلی معلم بود و اینقدر ضربم زیاد بود که از روی صندلی پرت شد و افتاد روی زمین و صندلی هم برگشت روی سینه اش. چهره اش رو که دیدم در حال درد کشیدن و ناله کردن بود و طوری سینه اش را گرفته بود که گویی دنده ای چیزیش شکسته. من یه لحظه جا خوردم و با خودم گفتم نکنه طوریش شده باشه؟ نکنه سرش به جایی خورده باشه؟ اما مثل یک گاو خشمگین که قصد کرده به هر طریق ممکن آدمی که اذیتش کرده رو بکشه، با اینکه داشت درد می کشید مثل یک حیوون بلندش کردم و دوباره به سمت در کلاس پرت کردم. یکهو اونم وحشی شد و یقه ام رو گرفت. منم انگار که دارم با کسی مبارزه می کنم که بهم فحش ناموسی داده بایه دست گلوش رو گرفتم و یک دست دیگه یقه اش رو. ایندفعه طوری پرتش کردم که صدای پاره شدن پیرهنش رو شنیدم. اونم در همون حین که یقه پیرهنمو گرفته بود دستش از یقم جدا شد. اون لحظه بود که بچه های دیگه اومدند جلو و انگار که دارن دوتا آدمی که به جون هم افتادن و قصد جدایی هم ندارن، ما رو از هم جدا کردن. پسره که خون جلوی چشاشو گرفته بود و فکر نکنم توی عمرش کسی تا این حد جلوی بقیه و از همه مهمتر جلوی خودش تحقیرش کرده باشه، برای اینکه به یک شکلی خودش رو تخلیه کنه دفتر نمره رو از روی میز پرت کرد و از کلاس بیرون رفت. رفتم روی صندلی ای که بچه ها سرجاش گذاشته بودند نشستم. اون موقع بود که فهمیدم یکی از دکمه های پیرهنم نیس. تا چند لحظه گیج بودم. داشتم به مغزم فشار می آوردم تا کاری رو که کردم تحلیل کنم. که چی شد؟ چطور شد؟ اصلا چرا شد؟ واسه خودم چند بار سیر اتفاقات رو مرور کردم. با زور یک نفسی تازه کردم و به بچه ها نگاه کردم. طفلکی ها مثل این مرغ هایی که جلوشون یک خروس رو سر می برن بهم نگاه می کردن. فکر نکنم تو عمرشون با یه همچین موجود درنده خویی روبرو شده باشن. از تعجب و نگرانی از عدم امنیت خودشون سر کلاس بهت زده خیره مونده بودن به من. من که طاقت این نگاه های مظلومانه رو نداشتم بهشون گفتم بردارید از فصل خزندگان و پرندگان تست دربیارید. و دیگه سکوت کردم. سکوت. خاموشی. چند بار دیگه سیر اتفاقات رو مرور کردم. یه دفعه از درون خودم فریاد زندم سا..سا..ن؟ معلوم هست چه مرگته؟ منگ منگ بودم. داشتم واسه خودم توجیهاتی درست می کردم تا از ناراحتیم کم کنم. قبل اینکه زنگ بخوره از کلاس و مدرسه زدم بیرون. رفتم خونه. اول فکر کردم هیچ کس نیست. رفتم تو اتاقم و زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم بین زانوهام. داشتم فکر می کردم که زنم یهو صدام کرد: ساسان. تویی؟ چه زود اومدی خونه. سرم رو آوردم بالا و فقط به صورتش خیره شدم. چند لحظه ای بدون صدا موندیم. ناراحتیمو فهمید و ازم پرسید : چیزی شده؟ ازش پرسیدم: سارا و امین کجان؟ گفت: مدرسه ان. واسه چی؟ اومد جلو و نشست کنارم. دوباره گفت: ساسان چیزی شده؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟ که دیگه نتونستم تحمل کنم. زدم زیر گریه. سرمو گرفت و تو بغلش گذاشت و هیچ چی نگفت. گذاشت من گریه کنم و خالی بشم. همیشه خودم رو بخاطر داشتن یک همچین زن فهمیده ای که میدونه چه موقع نباید حرفی بزنه تحسین کردم. و این هم از اون خصلتهای مردانه است که بجای تحسین کردن زن خودمو تحسین می کنم که همچین زنی دارم. مثل یه بچه که از رفیقاش کتک خورده باشه و به بغل مادرش پناه آورده باشه داشتم گریه می کردم. گریه هام تموم شد. اما هنوز ساکت و بی حرف تو بغلش بودم. یاد بغل مادرم افتادم. صبرش تموم شد و پرسید: نمیخوای بگی چی شده؟ دارم نگران میشم. در همون وضعیت جواب دادم: نزدیک بود یکی از دانش آموزهامو بکشم. تا سر حد مرگ زدمش.
بخشی از یک داستان بلند