محمد قوچانی را بازداشت کردند. کسی که با قلمش ما را به سرزمین رویا و آگاهی می برد.
متن زیر نوشته ی زیبایی است از محمد قوچانی که از سایت روزنامه اعتماد ملی گرفتم. گویا قوچانی این مقاله را در ۱۵/۲/۸۷ نوشته بوده. آرزوی سلامتی برایش دارم امیدوارم هرگز از روزنامه نگاری ناامید نشود.
روزنامهنگار شدن چه آسان
روزنامهنگار مُردن چه دشوار
روزهایی بود كه در ایران روزنامهنگار شدن دشوار بود روزهایی كه روزنامهها و نشریههای كشور معدود بود و محدود بود به دلخستههای نسل اول روزنامهنگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریهای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانهای سیاهپوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامهنگار مانده بودند. از سیاسینویسی به سینمایینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از سیاسینویسی به ادبینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از روزنامهنویسی به ماهنامهنویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از نشریههای عمومی به مجلههای تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامهنگار مانده بودند. ورود به این جمع دلخسته و مویهكرده و سیاهپوشیده البته سخت بود كه اینان به چشم خویش هجوم نوآمدگان را دیده بودند. همان انقلابیان كاغذی كه به جای اسلحه، قلم برداشته بودند و به جای خونریزی، جوهرفشانی میكردند. پس چه انتظار كه نسل اول روزنامهنگاری ایران آغوش برای این نوآمدگان بگشاید كه آنان اهل آغوش نبودند. نسل اول با جوانانی كه آمده بودند تا در روزنامهنگاری انقلابیگری پیشه كنند سرسنگین بودند چرا كه هدف این انقلاب واژگونی حاكمیت ایشان بود. همین دیوار بلند بیاعتمادی سبب شد نسل دوم روزنامهنگاری ایران كمتر بتواند با نسل اول رابطهای معتمدانه برقرار كند. نهایت همراهی آنها همزیستی بود: روزنامههای بزرگ جای نسل دوم بود و ماهنامههای كوچك جای نسل اول. روزنامهنگار شدن سخت بود اما روزنامهنگار ماندن ممكن. جوانان به سختی میتوانستند اعتماد پیران و استادان را جلب كنند تا تجربهها سینه به سینه به نسلها سپرده شود. رازها ناگشوده میماند و رمزها گشوده نمیشد. روزنامهنگاران كه خود اهل خاطرات و خطرات بودند خاطرات خود را از تیتر و روتیتر و سوتیتر و سانسور و چاپ و صحافی و صفحهبندی و احضار و گاف و خبرخوردگی و محرمعلیخانها و خبر دزدیدن از چاپخانه و كازیه را در سینه نگه میداشتند تا مبادا به همین اتهامات شریف محاكمه شوند! روزهایی شد كه در ایران روزنامهنگار ماندن دشوار شد؛روزهایی كه روزنامهها و روزنامهنگارها به قدرت رسیدند و به دولت و مجلس رفتند. وزیر شدند و وكیل و تعداد روزنامهها چنان فزونی گرفت كه به تعداد بیشتری روزنامهنگار نیاز شد. روزهایی كه نسل سوم روزنامهنگاری ایران به دنیا آمد. آغوشها گشوده شد و حلقهها باز شد. هراسها از میان رفت و بیپروایی آمد. هركس میتوانست روزنامهنگار شود.
روزنامهنگار شدن چه آسان
روزنامهنگار مردن چه دشوار
روزنامهنگار میتوانست هرچه بخواهد بنویسد. روزنامهنگاری حرفهای شد. روزنامهنگاری پولساز شد. روزنامهنگاران به شخصیتهای مرجع اجتماعی تبدیل شدند. روزنامهنگاری دیگر دلمشغولی روشنفكرانه نبود. شور و شوق جوانی بود. معركهگیری سر پیری هم بود. بودند از نسل اول روزنامهنگاری ایران كه به نسل سوم پیوستند و چه خوب، كه احیا شدند اما روزنامهنگار ماندن عجیب سخت شد. توپخانههای آتشین و سنگرهای كاغذین. از سوی دیگر جاهطلبی جوانی و بلندپروازی ذاتی روزنامهنگاری چون بنگ و افیون در جان نسل سوم افتاد. اگر دیگران میتوانستند به عنوان مدیرمسوول و صاحبامتیاز و ستوننویس با چاپ مجموعه مقالات مطبوعاتی خود وزیر و وكیل شوند چرا جوانان نتوانند؟ و این همان آفت نسل سوم روزنامهنگاری ایران شد. برخی به هوس قدرت افتادند و برخی در افسون فرنگ فرورفتند. اینترنت كه آمد و تلكس كه منسوخ شد و وبلاگ به دنیا آمد تعداد كسانی كه سردبیر خودشان شدند بیشتر شد و شگفتا كه حاكمیت هم این بریدن از خاك و كاغذ و پناه بردن به خاك بیگانه و كاغذ الكترونیك را ترویج میكرد. حاكمیت با این توقیفها و اپوزیسیون با آن تحویلگرفتنها فرصت روزنامهنگار شدن را از ما گرفته است. ما باید سالها بمانیم تا روزنامهنگار شویم. روسایجمهور بسیار و وزیران زیادی باید بروند تا ما روزنامهنگار شویم. در ایران اما برعكس است: نسلهای روزنامهنگاری عوض میشوند اما روسای دولتها سالها باقی میمانند! به ما حتی فرصت اشتباه كردن ندادهاند؛ با یك گناه از بهشت مطبوعات بیرون میشویم.
این روزها، روزنامهنگار ماندن سخت شده است؛كم هستند مانند احمد بورقانی كه در عین روزنامه نداشتن روزنامهنگار بمانند. برای برخی روزنامهنگاری مقصد است و برای برخی وسیله. برای برخی روزنامهنگاری كاروانسرای بین راه است و برای برخی سرای باقی. اما با این توقیفها، با این قتلنفسها، با این افسونهای فرنگ، با این وبلاگهای قشنگ، با این روابط عمومیهای فرمانبردار، با این بولتنهای چاپ اعلا، با این حقوقهای بخور و نمیر، با این دنیای متناقض مگر میتوان روزنامهنگار ماند؟ این پرسش وسوسهانگیز نسل سوم روزنامهنگاری ایران است. ما روزنامهنگاران نسل سوم مرگآگاهترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیدهایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بیجانی كه در آغوش ما جان به جانآفرین تسلیم كردند. ما روزنامهنگاران نسل سوم تحقیرشدهترین نسل روزنامهنگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم میكند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچكسی از آینده خود خبر ندارد اما میتواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاهمدت خود- برنامهریزی كند اما ما نمیتوانیم برای فردای خود برنامهریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود میرویم نمیدانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبهها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبهها یا دوشنبهها یا یكشنبهها یا سهشنبه یا چهارشنبهها یا پنجشنبههایی باشد كه ممكن است شعبهای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد. خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شبهای عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریاتمان لباس نوروزی پوشاندهایم- لباس سیاه میپوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمیبینند میسوزیم. ما سالهای عمرمان را با ویژهنامههای نوروز میشماریم؛ ویژهنامههایی كه روزبهروز كمتر میشوند. به خندههایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشنهایمان نگاه نكنید ما از سر بیخیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچكترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش، پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ...» روزنامهنگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامهنگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامهنگار شود. ای كاش پیر شویم. ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم. ای كاش همچون مدیر و سردبیر مجله اشپیگل 50 سال میماندیم و پیر كه نه حتی فسیل میشدیم. ای كاش پدرم كه همواره آرزو میكرد من كنار روزنامهنگاریام در ادارهای، وزارتخانهای، سازمانی استخدام میشدم، قانع شود كه من سالهاست كه استخدام شدهام، اما هر روز منحل میشود. ای كاش هر روز خانهام را ویران نمیكردند تا پدرم باور كند كه من هم كار میكنم و نه بازی یا سرگرمی كه روزنامهنگاری میكنم. ای كاش همانگونه كه به آسانی روزنامهنگار شدیم میتوانستیم به آسانی روزنامهنگار بمانیم و بمیریم. ای كاش روزی كه مردیم قطعهای در گورستان برای روزنامهنگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند. نه اینكه مانند مهران قاسمی جوانمرگ شویم كه مانند احمدرضا دریایی بمیریم. آن روز، روز ایرانی آزادی مطبوعات است. روزی كه گورستانی از پیر روزنامهنگاران مرده كه پشت میز كار خود مردهاند داشته باشیم روز جشن ماست. روزی كه روزنامهنگار بمیریم میفهمیم كه روزنامهنگار زیستهایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكن.
گفته بودم شب انتخابات پیش بینی ام رو از نتیجه ی انتخابات میگم. انگیزه ای که باعث شده تا بیام و پیش بینی کنم برمیگرده به انتخابات دوره نهم که در دور اول با قاطعیت گفتم احمدی نژاد رئیس جمهور میشه که همه با خنده ای تمسخر آمیز پیش بینی ام را پوچ می دانستند. اما در انتها دیدند که پیش بینی به غایت عجیبم درست از آب در آمد.
اما این بار حقیقتش می ترسم از اینکه پیش بینی کنم. بس که فضای عجیبی شده. نمی توانی استدلالهایت را جمع و جور کنی. هر چیزی که به ذهن می آید درست عکس آن را نیز می توان متصور شد. الان که دارم این پست را می نویسم حتی نمی توانم بگویم که یکی از این ۴ کاندیدا شانسی برای پیروزی ندارد. حتی محسن رضایی که خیلی ها شانسی برای او قائل نیستند می تواند برنده ی این رقابت باشد و من برای او حتی شانس بیشتری از کروبی قائلم. هرچند که کروبی هم در دوره ی قبل نشان داد که پیش بینی ناپذیر است. موسوی هم با این موج سبزش شانس زیادی دارد. و باز احمدی نژاد که از حمایتهای بسیاری برخورداراست را هم نباید از نظر دور دواشت.
خب حال که به نتیجه ی درست و درمونی نمی رسیم٬ پس یک حرفی می زنم که اگر درست از آب در آمد باز هم مرد لحظه ها نام بگیرم.![]()
رای من کروبی. اما رئیس جمهور دهم رضایی است.
۱) بعد از مناظره ی میرحسین و احمدی نژاد و حرفهای بی سابقه ای که در آن زده شد همه ی انتظارات از مناظره ی امشب کروبی با احمدی نژاد بالا رفته بود. همه منتظر این بودند که شیخ کار نیمه تمام میرحسین را تمام کند. اما هر چه که از زمان اتمام مناظره می گذرد احساس می کنم این شیخ بود که مناظره را واگذار کرد. اولین دلیلش را در شروع به شدت اشتباه آن باید جستجو کرد. دومین دلیلش را باید در عدم گیرایی صحبتهای شیخ دانست. اتفاقا شیخ در مناظره خیلی بهتر از میرحسین به سوالات و پرونده سازی های احمدی نژاد پاسخ داد اما برش کلام چیزی است که شیخ از آن بی بهره بود. دلیل سوم را باید در این دانست که نوبت آخر صحبتها با احمدی نژاد بود. و دلیل آخر که شاید مهمتر باشد اینست که احمدی نژاد تجربه ی مناظره با میرحسین را پشت سر خود داشت. البته پاسخ ندادن به سوالات و باز هم استفاده از حربه ی همیشگی احمدی نژاد که همانا انکار مطالب گفته شده اش است را نباید از نظر دور داشت.
۲) گویی انتخابات این دوره به مجالی برای تصفیه حسابهای سیاسی گروهها و افراد تبدیل گشته. هرکس که بتواند مدارک بهتری رو کند گویی او برنده است. و این فاجعه است. فاجعه است که رئیس جمهور یک مملکت خودش یا مشاوران و همکارانش ساعتها وقت خود را صرف این کردند تا به گفته ی خود رئیس جمهور ۳۲۰۰۰۰ تیتر بر علیه دولت نهم را رصد کنند. اگر برای پیدا کردن هر تیتر یک دقیقه هم زمان گذاشته باشند می شود ۳۲۰۰۰۰ دقیقه. یعنی به عبارتی ۵۰۰۰ ساعت.
۳) گفته بودم به شیخ رای میدهم هنوز هم سر حرفم هستم. چون دلایلی که برای انتخاب او دارم همچنان مستحکم و مستدل اند. تیم قوی٬ سابقه ی شیخ در مبارزه برای آزادی بیان و با برنامه ترین کاندیدا از جمله دلایل حمایت من از شیخ است. دوست ندارم حمایتم از یک کاندیدا دلایل احساسی داشته باشد.
۴) به آن دسته از اصلاح طلبانی که پیشنهاد کناره گیری کروبی به نفع میرحسین را می دهند تا از حضور مجدد احمدی نژاد جلوگیری شود:
در انتخابات ریاست جمهوری برای اینکه فردی رئیس جمهور شود باید پنجاه درصد آرا بعلاوه یک را کسب کند. در انتخابات دوره گذشته دور دوم که ۲۷ میلیون نفر رای دادند٬ ۱۷ میلیون سهم احمدی نژاد بود و ۱۰ میلیون هم سهم هاشمی. اگر فرض کنیم که در این دوره ۳۵ میلیون نفر در انتخابات شرکت کنند٬ با توجه به ریزش آرائی که احمدی نژاد در این سالها داشته کسب پانصد هزار رای بیشتر از رای دوره قبلش مسئله ای دور از انتظار است. اگر در بدبینانه ترین حالت کروبی ۶ میلیون رای بیاورد٬ و میرحسین هم ۱۱ میلیون رای ( که اگر کمتر از این میزان باشد با فرض قبول اجماع هم راه به جایی نخواهد برد ) و محسن رضایی هم در بدبینانه ترین حالت ۲ میلیون رای٬ میزان رای های باقی مانده از ۳۵ میلیون برای احمدی نژاد آن هم در بهترین حالت ۱۶ میلیون رای خواهد بود که کمتر از میزان رای لازم است. پس در اینکه انتخابات به دور دوم کشیده می شود شک نکنید. آنجا هم ما به کمک شما خواهیم آمد.
۵) البته پیش بینی خودم را شب قبل انتخابات اعلام خواهم کرد.
۶) و اینکه اینقدر بر این طبل نکوبید که میرحسین اصلاح طلب است. او خودش چنین چیزی را انکار میکند.
۱) معمولا روز تولد برای هرکسی روز خوبی است. حتی برای آنهایی که احساس می کنند یک سال به مرگ نزدیکتر شده اند. حتی برای آنهایی که احساس می کنند یک سال دیگر از آن صداقت و خلوص دوران کودکی خود فاصله گرفته اند. و حتی برای آنهایی که احساس می کنند یک سال پیرتر شده اند و از آرمانهایشان٬ اهدافشان و خواسته هایشان دورتر و در سیستم زندگی حل شده اند. روزیست که قدم به این دنیا گذاشتند. روزی که خاطره های خوب و بد زندگیشان را مرور می کنند. این که چه کرده اند، چه می کنند و چه می خواستند کنند. خاطره های بد را سعی می کنند از ذهن دور کنند. برای آینده تصمیم گیری می کنند و ...
امروز روز تولدم بود دوستان. 6 خرداد. روز تولد یک آدمی که سابق بر این از سادگی خودش خوشش می آمد. از نگاهی که به آدمها داشت و از لذتی که در پس هر کار نیکی می برد. و حسنش این بود که وقتی به چهره ی خود در آیینه می نگریست چهره ای دوست داشتنی را در آن می دید. اما این بچه ی ساده ی دیروز به مردی خشن، کینه ای و دارای عقده های روانی و اجتماعی فراوانی گشته است (پس مواظب خودتان باشید). و البته اینقدرآدم با انصافی هست که همه ی اینها را به گردن اجتماع نیندازد و نقش پررنگ خودش را در بروز این تحولات بپذیرد.
" تمام آن آدمهایی که می توانستم باشم، با گذشت زمان کم تر و کم تر شدند و در نهایت شدند فقط یک نفر و آن هم همینی است که هستم: هواشناس" دیالوگی از فیلم هواشناس
فکر کنم این دغدغه ی همه آدمهایی که مسیر معمولی زندگی ( یعنی همان چیزی که در اطراف ما جاری و ساری است ) را انتخاب نمی کنند و قصد حمارگونه زندگی کردن ندارند باشد. اما مهم اینست که در انتها هواشناس نشوند.
پس من هم سعی می کنم هواشناس نشوم.
۲) دوستی از دوستان دوران خدمت که اکنون در دانشگاه تهران درس می خواند تلفن زد و از جوی که در دانشگاهشان حول و حوش انتخابات ایجاد شده صحبت می کرد. او هم مثل من طرفدار شیخ و معاونش است ( یک پست باید درباره ی این معاون بنویسم ). اما ناراحت بود از اینکه پیش بینی می کرد که در انتها این شیخ پیروز ماجرا نخواهد بود. به او گفتم: ناراحت نباش رفیق. اگر هم پیروز نشدیم خوبیش اینست که در اقلیتیم. ساموئل هانتینگتون می گوید: " بهترین آدمها یا برگزیدگان همیشه در اقلیت هستند و عدم صلاحیت صاحب اختیاران ناشی از آنست که اکثریت شهروندان آنان را انتخاب می کنند".
۱) تو دنیا دو دسته آدم وجود داره. دسته ی اول اونایی اند که کنکور قبول میشن و دسته ی دوم اونایی اند که کنکور قبول نمیشن. من جزو دسته ی دومم.
خب حالا به نظر شما باید بزنم تو سرم که چرا قبول نشدم؟ خودکشی کنم؟ یا اینکه همش دنبال این باشم که چرا قبول نشدم؟ اینجاست که دیالوگ برتر فیلم "در حال و هوای عشق" رو واسه خودم زمزمه می کنم :
((وقتم رو برای این تلف کنم که اگه این اشتباهها رو انجام نمی دادم چی می شد. زندگی خیلی کوتاهتر از اینه که آدم وقتش رو اینجوری تلف کنه.))
۲) روزهای خیلی خوبی نیست. روزهای سراسر دروغه. روزهایی که صداقت حلقه ی مفقوده ای در زندگی همه ی ماست. روزگاری که هر حرفی به زبان میاد فارغ از اینکه چقدر در پس آن حرف تعهد و وفاداری به آن وجود دارد. روزهایی که همه سعی دارند چهره ی خوبی از خودشان نشون دهند. روزهای جنگه. اما به سختی میشود تشخصیص داد که طرف حق کدامست و طرف باطل کدام. و از همه ی اینها بدتر اینست که موضوعاتی رو می شود که دیگر تحملش از عهده ی انسان خارج. اینکه کمیته تحقیقات و استراتژیکی مجمع تشخیص مصلخت نظام اعلام می کند که اگر فلان گروه از کارهای ناجوانمردانه ی خود دست نکشد اسنادی را رو می کنیم که مردم بفهمند کارهایی که در این مدت انجام داده اند چه بلایی بر سر مردم در این سالها آورده. این دیگه آخرش بود. تیر خلاص. یعنی اینکه اسنادی هست و رو نمی کنند مگر اینکه آبرویشان را ببرند و آنوقت است که دست به افشاگری می زنند.
۳) وقتی دلم می گیرد٬ کارهای زیادی انجام میدم تا از اون حال و هوا بیرون بیام. یکی از اونها اینه که به سراغ یک دفتری میرم که تقریبا دوسالی میشه دارمش و طی این مدت اگر دیالوگ خوبی٬ شعر خوبی یا جمله ی خوبی پیدا می کردم در اون می نوشتم ( و این کار همچنان ادامه دارد ). میرم و بعضی از اون مطالب رو می خونم. تاثیر خودش رو معمولا میزاره. چند تاشون رو اینجا رو می کنم. یکی همون دیالوگ در حال و هوای عشق بود.
ـ ( توماس مور به دخترش مگ در فیلم مردی برای تمام فصول ) : اگر در جامعه ای زندگی می کردیم که پرهیزگاری و قناعت یک فضیلت محسوب می شد و حرص و آز عیب٬ مشکلی نداشتیم. ولی حالا که می بینیم آز٬ خشم٬ غرور و حماقت به مراتب بیشتر از سخاوت٬ تواضع٬ عدالت و ایمان رایجه لازمه که بایستیم و از هیچ چیز نهراسیم مگ.
ـ چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد چه تلخ است میوه ی درخت بینایی. ( دکتر شریعتی )
و این دیالوگ فراموش نشدنی از بانی و کلاید:
ـ کلاید: ببین بانی٬ اگه با من باشی یه آن هم راحت نیستی ها.
بانی: اینو قول میدی؟
۴) یک پیشنهاد: آلکساندر ریباک را چند روزی است که بواسطه ی گشت زنی در وبلاگها یافتمش. خواننده ۲۳ ساله ای که برنده ی یورو ویژن ۲۰۰۹ شد. ترانه ی اجرا شده اش با نام قصه پریان را از یوتیوب پیدا کردم و اینجا میزارم تا ببینید و لذتش را ببرید تا از فضای سیاسی این روزها دور شوید. و ببینید که چگونه می شود خلوص را در هنر پیدا کرد و نه در چیز دیگر. چشمان این بشر مملو از صداقت است.
http://www.youtube.com/watch?v=-8JRtGMBUz0