تبليغاتX
وب نوشته های ساسان امیرکلالی

بعضی روزها در زندگی آدم روزهایی طلایی به شمار می روند. روزی که ازدواج می کند یا روزی که اولین فرزندش به دنیا می آید یا روزی که خبر افزایش قیمت سهامش در بازار سهام و در نتیجه میلیاردر شدنش را به او می دهند و خیلی چیزهای دیگر همه می تواند چنین روزی را بوجود آورند. برای من هم امروز روز طلایی ای بود. نه ازدواج کردم و نه میلیاردر شدم. بلکه با تلفن یکی از دوستان باخبر شدم که مطلبی از من در روزنامه اعتماد به چاپ رسیده. شاید خیلی شلوغش کرده باشم. اما فکر کنم ارزش این همه شلوغ کردن را دارد. روزنامه اعتماد از آن دسته روزنامه هایی است که طی این سالها نگاهش به سینما یک نگاه تخصصی بوده و افرادی که برای آن قلم می زنند از صاحب نظران و بزرگان سیما محسوب می شوند.  پس جا دارد که خوشحال باشم.

نمی دانم چرا اما با شنیدن این خبر و خوشحالی بعد از آن وقتی که خوشحالی ها کمی فروکش کردند یاد فیلمی از مارک رابسون افتادم بنام "هرچه سخت تر باشد زمین می خورد" که به لطف علی باقرلی آن را در آپادانا مدرسه سینمایی ) دیدم. هیچ علت و دلیل خاصی برای اینکه چرا یاد این فیلم افتادم ندارم.

 

هرچه سخت تر باشد زمین می خورد

 لینک مطلبم در روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:34  توسط ساسان امیرکلالی  | 

 مطلبی از م که امروز در روزنامه قدس به چاپ رسید رو از  اینجا  می تونید بخونید.

و این هم متن اصلی که فقط یکی دوجاش عوض شده بود.

تلخی بی پایان

خلاصه فیلم: چند خانواده تصمیم می گیرند برای تفریح به شمال بروند و در عین حال دختری جوان به نام الی را با احمد که به تازگی از همسرش جدا شده آشنا کنند. اما الی به یکباره ناپدید می شود. جمع احتمال می دهند که او در دریا غرق شده اما جنازه اش را هنوز پیدا نکردند. آنها با آخرین نفری که الی با او تلفنی صحبت کرده تماس می گیرند که بعد متوجه می شوند او نامزد الی است و ماجرا در مسیر تازه ای قرار می گیرد.

 

اصغر فرهادی در جدیدترین فیلمش به نقش دروغ، پنهان کاری و قضاوتهای ناعادلانه و عجولانه در بین خانواده ها می پردازد و به تماشاگر نشان می دهد که یک دروغ یا پنهان کاری ساده می تواند چه عواقبی را بدنبال داشته باشد. البته شاید با این توضیح فکر کنید که این فیلم یکی از آن فیلمهای اخلاق گرایانه ی بی مصرفی است که سینمای ما طی این سالها نمونه های متعددی از آن را شاهد بوده. در اینصورت شما هم دچار همان نکته ای شدید که فیلم به آن می پردازد یعنی همان قضاوتهای لحظه ای و عجولانه. در حقیقت ما با فیلمی سروکار داریم که نفس تماشاگرش را در سینه حبس می کند و برای لحظه ای راحتش نمی گذارد. هرچند که در 30 دقیقه ابتدایی فیلم ما شاهد سرخوشی های این جمع هستیم و از اینکه در کنار آنها هستیم لذت می بریم. اما بعد از این 30 دقیقه مفرح 8 دقیقه نفس گیر داریم که در واقع شوک اولی است که به تماشاگر وارد می شود و از آن به بعد اضطراب و دلشوره ای که بدنبال آن 8 دقیقه می آید. و در پایان فیلم تماشاگر راضی می شود که یک پایان تلخ را بر این همه تلخی بی پایان ترجیح دهد ( اشاره به دیالوگی از فیلم که یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است ). یکی از آن پایان هایی که سینما مدیونش خواهد بود و مخاطب هرگز فراموشش نخواهد کرد.

فیلم به موضوع سرنوشت و نقش خود افراد بر سرنوشتشان اشاره می کند. شاید بتوان گفت سرنوشت تلخ همه ی افراد جمع نتیجه اعمال و رفتارهای خود آنهاست. سپیده با دروغ ها و پنهان کاری هایی که می کند مجبور می شود در انتها دروغ بزرگتری بگوید و جالب آنست که درست بعد از اینکه  دروغ نهایی ( همان بردن آبروی الی ) را می گوید جسد الی پیدا می شود. گویی تا آن لحظه نمرده بود و مرگ جسمانی اش بدنبال مرگ شخصیتی اش می آید. در وافع او نتیجه رفتارهایش را درست از لحظه ای که درب ماشین در اثر برخورد با دیوار ویلا بسته می شود که حاکی از گیر افتادنش در موقعیتی خودساخته است می بیند. همچنین نشستن سپیده روی صندلی آخر فیلم ( جایی که شباهت بسیاری به مکان بازجویی دارد ) حاکی از پاسخگو بودن ابدی او در برابر مرگ الی است. و در این بین بقیه نیز سهیم هستند که به گل نشستن ماشین اشاره به هین مساله دارد.

 

می توان از زوایای گوناگونی به این اثر پرداخت. این فیلم به لحاظ فیلمنامه یکی از قویترین فیلمنامه های سینمای ایران است بصورتی که همه ی اتفاقات و همه ی دیالوگها به حدی در یکدیگر تنیده شده اند که هر چه فیلم پیش می رود بیشتر متوجه ضرورت وجود آنها در لحظات قبل می شویم. برای مثال در ابتدای فیلم سپیده ( گلشیفته فراهانی ) به صاحب ویلا به دروغ می گوید که نوعروس و تازه دامادی در بین ما وجود دارد. در جای دیگر فیلم همان زن صاحب ویلا برای عروس و داماد خیالی مبارک باد می خواند که بعدا با غیب شدن الی باعث شکل گیری این ایده می شود که الی از این حرکت ناراحت شده و جمع را ترک کرده و همچنین زمانی که نامزد الی به خانه صاحب ویلا می رود صاحب ویلا  دیالوگی در خصوص عروس و داماد به زبان می آورد که خودش باعث شوک دیگری در فیلم می شود. همچنین بعنوان مثالی دیگر می توان به عدم آنتن دهی تلفن همراه در ویلا اشاره کرد که چند موقعیت به هم پیوسته در اثر این مساله شکل می گیرد. شخصیت پردازی ها نیز هر کدام بنا به ضرورت و رخدادهای فیلم آن هم در جزئی ترین رفتار کاراکترها انجام شده. برای مثال شخصیت پردازی الی  که می توان آن را از بهترین شخصیت پردازی های یک زن در سینمای این سالها دانست، با هم مرور می کنیم. یک نمونه عینی و دم دست از یک زن امروزی با همه ی تردیدهایش، شکننده بودنش، در پی حامی گشتنش و تصویر معصومیت از دست رفته ای که در بادبادک هواکردن آن را جستجو می کند. بعضی ها اعتقاد دارند الی از مرموز ترین شخصیتهای سینمایی ماست. شاید تا حدی حق با آنان باشد اما کلید دست یابی به همه ی این رمز و رازها در خود فیلم نهفته است. الی دختری است که نامزدی داشته و قرار است به رابطه اش خاتمه دهد. اما چرا؟ مگر نامزدش چه ایرادی دارد؟ بنا بر اطلاعاتی که از طریق فیلم دستگیرمان می شود، الی را دختری می بینیم که مادری نگران و مریض دارد. او مدام از مادرش صحبت می کند. حتی در پانتومیمش از مادر حرف می زند. این مادر است که بهانه ای می شود برای بازگشتش. اما چرا او از پدرش چیزی نمی گوید؟ احتمالا الی یا پدر ندارد یا اگر دارد پدری است که نتوانسته نقش پدری را به خوبی برایش بازی کند و برای همین از ذهنش پاک شده. و این همه اصراراو بر به زبان آوردن نام مادرش هم می تواند به نوعی فرافکنی نسبت به این قضیه باشد. حتی بازی کردن والیبال در بین جمعی که همه ی آنها مرد هستند را هم می توان به نوعی سرکوب میل شدیدش به عاطفه پدری دانست که مجبور شده خودش را با مردها که در جایگاه قدرت هستند همسان کند. و همین کمبود باعث شده تا از همسرش چنین انتظاری داشته باشد که جای خالی پدرش را پر کند. اما نامزد او بچه تر و سر به هوا تر از این حرفاست. او زود از کوره در می رود. در دو سکانس متفاوت با دو شخص متفاوت دعوا می کند و فرقی نمی کند که طرف دعوا زن باشد یا رقیب عشقیش. و همچنین حسی که علیرضا ( صابرابر ) نسبت به الی دارد، یک حس قیم مآبانه است ( برای همین است که در ابتدا خودش را جای برادر الی معرفی می کند ). پس الی از این آدم بریده و در صدد جدایی از اوست. برای همین است که به سفر می آید تا با احمد آشنا شود که شاید احمد همان مرد حمایتگر زندگیش باشد. اما نیست. او بجای اینکه حامی الی باشد او را از پشت می ترساند. و زمانیکه الی می خواهد خرده شیشه ها که می تواند نشانی باشد از شخصیت تکه تکه شده و در عین حال شکننده اش و یا حتی فراتر، آن بخش زنانگی اش را به او بدهد، او از ترس آنکه  صدمه جسمی (  روحی ) نبیند از زیر آن بار سنگین شانه خالی می کند. اینجاست که دچار عذاب وجدان می شود. و برای رهایی از این حس به کودکی خودش پناه می برد و بادبادک هوا می کند و به دریا می زند تا از آن عذابی که در پی گناهش احساس می کند  تطهیر شود. در واقع این سفر برای الی حکم تطهیر کنندگی و منزه کردن او از همه آن چیزهایی بود که معصومیتش را نشانه رفته بود. همانطور که در سکانسی زن صاحب ویلا برای الی مبارک باد می خواند و با میزانسنی که برای حرکت او در نظر گرفته شده است موقعیت به حجله رفتن ( به استقبال مرگ رفتن ) او را تداعی می کند. و همچنین می توان به این نکته در نوع پوشش بازیگران اشاره کرد که الی تنها زنی است که شال سفید به سر دارد که می تواند نشان از پاکتر بودن او نسبت به سایرین باشد.

و البته این فیلمنامه حساب شده بایستی با  اجرایی قوی در کارگردانی همراه شود تا به فیلم جلا  دهد. برای مثال به سکانسی که آرش در حال غرق شدن است و مردها جهت نجات او به آب می زنند توجه کنید که چگونه می تواند نفس تماشاگر را برای 5 دقیقه در سینه حبس کند.

هرچند که درباره الی توانست جایگاه ارزنده ای در بین منتقدان برای خودش دست و پا کند و حتی جایزه خرس نقره ای بهترین کارگردانی جشنواره برلین را هم از آن خود کند، اما با مشکلاتی که برایش پیش آمد ( از جمله حساسیتهایی که برای حضور گلشیفته فراهانی در این فیلم ایجاد شد و تعویق زمان اکرانش که در نهایت همزمان با انتخابات به نمایش درآمد ) نتوانست آن جایگاه مناسب را در بین تماشاگران و جدول فروش فیلمها پیدا کند. آن هم فیلمی که انتظار می رفت بتواند در یک شرایط اکران بهتر رکورد فروش اخراجیها بشکند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:44  توسط ساسان امیرکلالی  | 

این روزها دارم کتاب برادران کارامازوف از داستایفسکی رو می خونم. رسیدم به این عبارات زیر:

((بکوش تا همسایه ات را فعالانه و خستگی ناپذیر دوست بداری. به همان اندازه که در عشق بروی، از حقیقت خدا و جاودانگی روانت مطمئن تر می شوی. اگر در عشق به همسایه ات، به کمال خود فراموشی نائل شوی، آنگاه بی هیچ تردید ایمان می آوری و تردید در جانت وارد نمی شود. ))

موافقین؟ پس چرا تردید در جان ما و خیل دیگری از دوستانمان وارد شد؟ ما که تا پای فنا هم رفته بودیم؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:20  توسط ساسان امیرکلالی  |