خب من از مشهد برگشتم و بنا بر قولی که به طرفداران میلیونی وبلاگم داده بودم این پست را به انتخابات ریاست جمهوری اختصاص می دهم. قرار بود در این پست دلایل طرفداری خودم را نسبت به یکی از کاندیداها اعلام کنم اما مطلبی خواندم از محمد قوچانی در این باب ( سایت تریبون ). راستش را بخواهید تمام آنچه که مربوط می شد به اینکه چرا فلان کاندیدا را انتخاب کردم در این مطلب بود. پس گفتم بهتر است همین مطلب را اینجا قرار دهم که صرفه جویی شود در وقت. فقط از شما می خواهم که خیلی به این بحث دامن نزنید. چون موضوع مورد علاقه ی من نیست. فقط در این حد که موضع خودم را مشخص کنم. حتی از همین الان به جناب میرحسین موسوی و طرفدارانشان بابت پیروزی در انتخابات تبریک می گویم. پس بیخیال بحث و قانع کردن من شوید.
پیغام سروش/محمد قوچانی
از شگفتیهای عصر ماست که دکتر عبدالکریم سروش – استاد روشنفکری دینی که همچونسلفش دکتر علی شریعتی به نظریهپردازی اسلام منهای روحانیت متهم میشود – دو دوره پیاپی از ریاستجمهوری یک روحانی (حوزوی) حمایت میکند در حالی که در هر دو دوره انتخابات ریاستجمهوری نمایندگانی نزدیک به روشنفکری دینی (مصطفی معین در سال ۱۳۸۴ و میرحسین موسوی در سال ۱۳۸۸) در انتخابات حضور داشتند.
راز این شیخ و سروش چیست؟ آیا – چنان که برخی روشنفکران حامی شیخ را متهم میکنند – سروش پروندهای مفتوحه در محکمه دارد و شیخ برای سروش میانداری کرده و ریش سروش در گروی شیخ است؟ این حرف نهتنها درباره آن روشنفکران دروغ است که درباره سروش هم از اساس بر آب است؛ چه شاید شیخ و سروش حتی یکدیگر را ندیده باشند یا از راه دور سخنی نگفته باشند یا از جانب سروش، پیامی برای شیخ نرفته باشد.
آیا – چنان که درباره برخی تکنوکراتهای حامی شیخ معروف است – قرار است سروش، این قدرتمند بیمسند، پس از پیروزی احتمالی شیخ بر مسندی بنشیند و حتی حکم مشاورهای بگیرد؟ حاشا که سروش را اگر با شهریاری و حکمرانی نسبتی بود در دوره اوج انقلاب فرهنگی بر مقام وزارت مینشست و اگر با سیاستورزی تمام عیار میلی بود دردوره اوج اصلاح، پیشنهاد نامزدی پارلمان را میپذیرفت تا اگر ماکسیمگورکی انقلاب ایران نشد، اسلاوهاول اصلاحطلبان شود. اما سروش هرگز در رد کرسی قدرت تردیدی نکرد.
آیا – چنان که درباره برخی نویسندگان حامی شیخ معمول است - با لابیهای فشرده و مذاکرات گسترده و بیانیههای رادیکالیزه شیخ، سروش ترغیبشده که به او رای دهد؟ روشن است که چنین نیست بلکه اصلیترین حلقه یاران سروش در سفر اخیر او به ایران، دکتر را به عکس این گفتار و رفتار فرا خواندند و امروز با خواندن این دیدگاه سروش بعید نیست این مصاحبه را بایکوت کنند و بگویند همانگونه که مقلدان آیتالله بروجردی روز عاشورا خلاف همه سال از ایشان تقلید نمیکردند و آن یک روز کار خود را میکردند و به شیوه خویش عزاداری میکردند، مقلدان دکتر سروش هم روز انتخابات خلاف همه سال از استاد پیروی نمیکنند! این گمانهزمانی تقویت میشود که دریابیم نه یاران سروش رغبتی به لابی با شیخ داشتند و نه یاران شیخ فکر میکردند بتوانند نظر سروش را جلب کنند چنان که هم در سال ۸۴ و هم در سال ۸۸ از دیدگاه سروش ذوقزده شدند.
آیا دیدگاه دینشناسی سروش با دیدگاه دینداری شیخ هم جهت است؟ بدیهی است که چنین نیست و اگرچه کار اصلی شیخ سیاستورزی است و کار اصلح سروش نظریهپردازی اما حتی در چارچوب دو نگاه دیندارانه فاصله میان سروش و شیخ روشن است.
پس راز این شیخ و سروش چیست؟ که نه از سر وامداری است، نه حکمرانی، نه رایزنی و نه حتی همزبانی…
پاسخ را باید در این جمله سروش در مصاحبه اخیرش جست. آنجا که میگوید: «به صراحت برای شما بگویم. اینکه کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاست ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد را نمیپسندم. باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.»
جان پیغام سروش همین جاست. نظریهای که او نه امروز که یک دهه پیش – حتی پیشتر قبل از دوم خرداد ۷۶– در مصاحبهای طولانی و خواندنی با اکبر گنجی از آن دفاع کرد و مرز میان کار روشنفکری و کار سیاسی را روشن کرد و این اتفاقا همان کاری است که یاران سروش انجام نمیدهند و یاران شیخ در پی آن هستند.
یاران سروش – و بهتر بگوییم؛ شاگردان سروش – که در یکی، دو حزب سیاسی اصلاحطلب حضوری موثر دارند پیروزی دومخرداد را پیروزی روشنفکری دینی میدانستند اما تصور آنان از روشنفکری دینی در نمادی بهنام سیدمحمد خاتمی تلخیص میشد که استاد سخن بود و با قامت رعنا و سخنان شیوا دل از جمعیت میربود. برای روشنفکری که در مسند قدرت قرار میگیرد بیش از عمل، نظر مهم است. مهم نیست که چه تعداد روزنامه بسته میشود مهم این است که رئیسجمهور با بستن روزنامهها مخالف است. مهم نیست که چه تعداد استاد از تدریس محروم میشوند مهم این است که رئیسجمهور با منع تدریس اساتید مخالف است. مهم نیست که چند روشنفکر کشته میشوند مهم این است که رئیسجمهور با قتل روشنفکران مخالف است. مهم نیست که چند دانشجو ستارهدار میشوند. مهم این است که رئیسجمهور با ستارهدار شدن دانشجویان مخالف است. مهم نیست که چند کتاب سانسور میشود مهم این است که رئیسجمهور با سانسور مخالف است. نهایت کاری که چنین رئیسجمهور روشنفکری انجام میدهد انتشار چند بیانیه و تشکیل چند کمیته برای ثبت در تاریخ است تا آیندگان اسطوره خود را بستایند. رئیسجمهوری با این کمالات البته نمیتواند لابی هم کند چرا که لابی کار مردمان لابیباز است و دون شأن روشنفکران. این رئیسجمهور البته اهل شوریدن و برآشفتن و استعفا هم نیست چراکه رادیکالیسم آیین چریکهاست نه روشنفکران که اهل بغض و گریه فروخفته و دلشکسته و ناینی و پیاله می هستند.
همینطرز تفکر بود که عصر اصلاحطلبی «دینی» را به عصر ناکامی تبدیل کرد. سخنی از کامرواییهای این عصر نیست که نادیده گرفتن آنها (بهار کتاب و مطبوعات و انتخابات و شوراها و دیپلماسی و عسلویه و حساب ذخیره ارزی و…) عین جفاست. اما این مفهوم اصلاحطلبی بود در نزاع ناشی از عدم تمایز روشنفکری و سیاستورزی که از بین رفت و به قدرتطلبی تبدیل شد. ما قبل از دوم خرداد میخواستیم در انتخابات پیروز شویم تا کاری کنیم اما پس از دوم خرداد همواره سعی میکردیم کاری کنیم تا پیروز شویم. تا قبل از دوم خرداد قرار بود با مشارکت سیدمحمد خاتمی در انتخابات و کسب حداقل آرا نهادهای مدنی و حزبی ایجاد و جامعه مدنی و سیاسی را تقویت کنیم پس از آن پیروزی نامنتظره، دولت دایه بلکه ولی جامعه مدنی شد و با پول نفت جامعه مدنی را هم نفتی کردیم و NGO ها را به GO ها تبدیل کردیم. جنبش دانشجویی را به وزارت کشور صادر کردیم و روشنفکران را بر مسند نشاندیم که نه سیاستورزی میکردند و نه روشنگری.
NGO ها را به GO ها تبدیل کردیم. جنبش دانشجویی را به وزارت کشور صادر کردیم و روشنفکران را بر مسند نشاندیم که نه سیاستورزی میکردند و نه روشنگری.
اما آیا شیخ را امروزه جانشین همه بحرانهای گذشته باید بدانیم؟ حاشا که هرگز چنین نیست و چنین نمیگوییم. نه شیخ و نه حامیان شیخ ادعای روشنفکری ندارند و این اتفاقا نقطه قوت کروبی است همانجا که دیگران آن را به نقطه ضعف او تعبیر میکنند و عجبا که کیهان و قربانیان اصلاحطلبش هر دو در این باور مشترکند. اما مزایای عدم روشنفکری شیخ چیست؟
اول – کروبی خود را عالم دهر نمیداند. ادعای گفتمان ندارد. حرفهای قلمبه نمیزند. واژههای سلمبه به کار نمیبرد. به همین علت اهل مشورت است. پیرو کار جمعی است. با تیم کار میکند تیمی که خود پر از نامزدهای در معرض ریاستجمهوری است. به همین علت کروبی با آدمهای کوتاهقدتر از خودش کار نمیکند. او ژنرال ژنرالهاست نه پاسبان پیادهنظام.
دوم – کروبی نمیخواهد مشکلات جهان را حل کند. نمیخواهد دین و دموکراسی را آشتی دهد. نمیخواهد با تمدنهای جهان گفتوگو کند. نمیخواهد رهبران جهان را به نور اسلام هدایت کند. نمیخواهد تجدد و سنت را آشتی دهد. نمیخواهد مانیفست اصلاحات را بنویسد. نمیخواهد بهشت روی زمین برپا کند. کروبی میخواهد کسی زندان نرود، روزنامهای بسته نشود، روشنفکری کشته نشود، دانشجویی ستارهدار نشود، خانوادهای از گرسنگی نمیرد، بیگانهای به ایران حمله نکند، خانه درویشی را نسوزانند و به دیندار یا کمتر دینداری تعرض نشود.
سوم – کروبی در باطن دشمن نظام و در ظاهر یار نظام نیست. او از همین نظام است. اسلام و انقلاب و امام و رهبری و جمهوری اسلامی و قانون اساسی را قبول دارد و اگر هم قصد اصلاح قانون اساسی را دارد برای حفظ همین نظام است. اما نظامی که کروبی قبول دارد براساس رای مردم شکل میگیرد نه با زور سرنیزه. کروبی با رهبری نیز صادقانه برخورد میکند. به همین علت نظام هم با شناخت کامل از کروبی به رایزنیهای او احترام میگذارد و با او وارد یک درک مقابل میشود. همین درک مقابل – و اگر روشنفکران دوست دارند، معامله – به کروبی امکان مذاکره میدهد که اساس سیاست است.
چهارم – کروبی اهل بلوف نیست. حرفی نمیزند که بدان باور ندارد یا در اجرای آن درمیماند. شاید کروبی نام لاتین خیلی از چیزها را نداند اما بنا به غریزه بشری و اخلاقی خود رسم آنها را میشناسد. نظریهپردازان نافرمانی مدنی هرگز جرات اجرای آن را نیافتند اما روزی که مهدی کروبی در اعتراض به بازداشت نماینده همدان در پارلمان از جای برخاست و گفت دیگر نمیتواند مجلس را اداره کند و صحن را ترک کرد و هنوز به خانه نرسیده و حسین لقمانیان چای اوین را نخورده بود، او را آزاد کردند، بر این کار جز نافرمانی مدنی واقعی چه میتوان نام نهاد؟
پنجم – کروبی برای خود ارزش شخصی قائل نیست. پیامبر متواضع است: درخت نزد او نیاید او نزد درخت میرود. برای لابی مرزی نمیشناسد. اصولش را فراموش نمیکند اما با هر کس که کار دستش باشد لابی میکند. مهم نیست که آن فرد تا چه اندازه شایسته میزی است که پشت آن نشسته، مهم آن است که قدرت او چه اندازه است. روشنفکر با آدمها و ارزشذاتی آنها سر و کار دارد اما سیاستمدار با میزها و قدرت عرضی آنها. از این رو کروبی با همه سابقه انقلابی و دینی و سیاسی کاملا میفهمد که وقتی رئیس مجلس نیست باید رئیس مجلس یا محکمه یا اداره وقت را همچون رئیس ببیند نه مرئوس نالایق سابق که شأن کروبی آن نباشد که نزد او شکایت برد.
ششم – کروبی برای تاریخ کار نمیکند برای همین امروز کار میکند. همین لحظه. جای او در کتابها نیست در سینههاست در خاطرهها. کروبی همانگونه که به حافظه خود بیش از همه کتابها اعتماد دارد به امروز بیش از فردا باور دارد.
***
همه آنچه در وصف کروبی آمد را شاید بتوان از زاویه دید نقد و نفی او هم دید. چنان که گروهی از اصلاحطلبان میبینند و اخیرا کیهانیان هم به ایشان پیوستهاند. میتوان گفت کروبی مردی کمدانش است که چون خود اهل تفکر نیست به تیم روی میآورد؛ میتوان گفت کروبی فردی آرمانگرا نیست و به حداقلها بسنده میکند و کرامت نهایی انسان را برآورده نمیکند؛ میتوان او را آدم نظام خواند که برای تثبیت حکومت چون سوپاپ اطمینان تلاش میکند؛ میتوان رفتارهای رادیکال و انقلابی او را نه ناشی از معرفت که برآمده از عواطف و غرایز دانست، میتوان او را فردی خواند که قدر خود یا یارانش را نمیداند و نیز کسی خواند که دورنگر نیست.
مهم صحت و سقم این قضاوتها نیست. حتی بدتر از آن میتوان به رسم کیهان گفت این حرفهای امروز کروبی برای دستیابی به قدرت است. فرض کنیم که از این حرفها گذر کنیم و حتی آنها را بپذیریم. فرض کنیم که همه دانش و تجربه و اخلاق کروبی را نادیده بگیریم. اما واقعیت این است که هر آنچه کروبی انجام میدهد نزدیکترین تعریف در زمان ما به مفهوم واقعی سیاست است. سیاستمدار کسی است که دقیقا همین مختصات را داشته باشد. ما در انتخابات مرد سال یا فیلسوف قرن شرکت نمیکنیم. ما میخواهیم رئیسجمهور انتخاب کنیم. رئیسجمهوری که بتواند در این دوره گذر اصلاحاتی عینی و عملی را اجرا کند. همه کارهایی که معتقدیم کروبی از عهده آن بر نمیآید (مانند آشتی دین و دموکراسی و تجدد و سنت و اسلام و غرب و…) را کروبی حاضر است به دیگران بسپارد. از بام تا ثریا از آن روشنفکران، این خانه ویران از آن کروبی… و این همان پیغام سروش است و نه فقط پیغام سروش که پیام همه روشنفکرانی که امروز معتقدند کار به سخندانی نیست: «باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.»
پی نوشت: بروید یکی از آهنگهای قدیمی شادمهر عقیلی را گوش دهید.