۱) تو دنیا دو دسته آدم وجود داره. دسته ی اول اونایی اند که کنکور قبول میشن و دسته ی دوم اونایی اند که کنکور قبول نمیشن. من جزو دسته ی دومم.
خب حالا به نظر شما باید بزنم تو سرم که چرا قبول نشدم؟ خودکشی کنم؟ یا اینکه همش دنبال این باشم که چرا قبول نشدم؟ اینجاست که دیالوگ برتر فیلم "در حال و هوای عشق" رو واسه خودم زمزمه می کنم :
((وقتم رو برای این تلف کنم که اگه این اشتباهها رو انجام نمی دادم چی می شد. زندگی خیلی کوتاهتر از اینه که آدم وقتش رو اینجوری تلف کنه.))
۲) روزهای خیلی خوبی نیست. روزهای سراسر دروغه. روزهایی که صداقت حلقه ی مفقوده ای در زندگی همه ی ماست. روزگاری که هر حرفی به زبان میاد فارغ از اینکه چقدر در پس آن حرف تعهد و وفاداری به آن وجود دارد. روزهایی که همه سعی دارند چهره ی خوبی از خودشان نشون دهند. روزهای جنگه. اما به سختی میشود تشخصیص داد که طرف حق کدامست و طرف باطل کدام. و از همه ی اینها بدتر اینست که موضوعاتی رو می شود که دیگر تحملش از عهده ی انسان خارج. اینکه کمیته تحقیقات و استراتژیکی مجمع تشخیص مصلخت نظام اعلام می کند که اگر فلان گروه از کارهای ناجوانمردانه ی خود دست نکشد اسنادی را رو می کنیم که مردم بفهمند کارهایی که در این مدت انجام داده اند چه بلایی بر سر مردم در این سالها آورده. این دیگه آخرش بود. تیر خلاص. یعنی اینکه اسنادی هست و رو نمی کنند مگر اینکه آبرویشان را ببرند و آنوقت است که دست به افشاگری می زنند.
۳) وقتی دلم می گیرد٬ کارهای زیادی انجام میدم تا از اون حال و هوا بیرون بیام. یکی از اونها اینه که به سراغ یک دفتری میرم که تقریبا دوسالی میشه دارمش و طی این مدت اگر دیالوگ خوبی٬ شعر خوبی یا جمله ی خوبی پیدا می کردم در اون می نوشتم ( و این کار همچنان ادامه دارد ). میرم و بعضی از اون مطالب رو می خونم. تاثیر خودش رو معمولا میزاره. چند تاشون رو اینجا رو می کنم. یکی همون دیالوگ در حال و هوای عشق بود.
ـ ( توماس مور به دخترش مگ در فیلم مردی برای تمام فصول ) : اگر در جامعه ای زندگی می کردیم که پرهیزگاری و قناعت یک فضیلت محسوب می شد و حرص و آز عیب٬ مشکلی نداشتیم. ولی حالا که می بینیم آز٬ خشم٬ غرور و حماقت به مراتب بیشتر از سخاوت٬ تواضع٬ عدالت و ایمان رایجه لازمه که بایستیم و از هیچ چیز نهراسیم مگ.
ـ چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد چه تلخ است میوه ی درخت بینایی. ( دکتر شریعتی )
و این دیالوگ فراموش نشدنی از بانی و کلاید:
ـ کلاید: ببین بانی٬ اگه با من باشی یه آن هم راحت نیستی ها.
بانی: اینو قول میدی؟
۴) یک پیشنهاد: آلکساندر ریباک را چند روزی است که بواسطه ی گشت زنی در وبلاگها یافتمش. خواننده ۲۳ ساله ای که برنده ی یورو ویژن ۲۰۰۹ شد. ترانه ی اجرا شده اش با نام قصه پریان را از یوتیوب پیدا کردم و اینجا میزارم تا ببینید و لذتش را ببرید تا از فضای سیاسی این روزها دور شوید. و ببینید که چگونه می شود خلوص را در هنر پیدا کرد و نه در چیز دیگر. چشمان این بشر مملو از صداقت است.
http://www.youtube.com/watch?v=-8JRtGMBUz0