این روزها دارم کتاب برادران کارامازوف از داستایفسکی رو می خونم. رسیدم به این عبارات زیر:
((بکوش تا همسایه ات را فعالانه و خستگی ناپذیر دوست بداری. به همان اندازه که در عشق بروی، از حقیقت خدا و جاودانگی روانت مطمئن تر می شوی. اگر در عشق به همسایه ات، به کمال خود فراموشی نائل شوی، آنگاه بی هیچ تردید ایمان می آوری و تردید در جانت وارد نمی شود. ))
موافقین؟ پس چرا تردید در جان ما و خیل دیگری از دوستانمان وارد شد؟ ما که تا پای فنا هم رفته بودیم؟